#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_415
بله
درست فکر کردی منتظر باش
نمی خوام
منتظر باش
و گوشی را قطع کرد ،آسمان عصبی بطرف درب آپارتمانش راه افتاد ، با خود غرولند می کرد
فکر کرده می تونه به من دستور بده !
از درب بیرون رفت با خودش حرف می زد ، از آسانسور پائین رفت
من می کشمت بهرام ایروانی
روی پله های بیرون آپارتمان ایستاد ، هنوز هوا تاریک . چراغهای خیابان روشن بود ، هوای سحرگاهی خنک بود ، عصبی لب پائینش را گاز می گرفت ، آخر سر روی پله ها نشست ، عصبی به چراغهای روشن نگاه می کرد ، صدای ماشینی که به سرعت به آنطرف می آمد ، توجهش را جلب کرد ، سرش را به سمت چپ چرخاند ، جیپ سرخ رنگ بهرام را دید ، با اخم صورتش را چرخاند ، خیلی ناراحت و دلخور بود ، بهرام این حرکت او را دید ، لبخندی بر لبش نشست ، می دانست کمی زیاده روی کرده ، ولی کار او هم درست نبود ، ماشین را چند متر پیش از اینکه به او برسد ، پیاده شد ، روبروی او ایستاد ،ب هرام ، بلوز و شلوار ورزشی سیاهی به تن کرده بود ، با لبخند گفت :
صبح بخیر
ولی آسمان کوچکترین اهمیتی نداد ، بهرام سری تکان داد
سلام
ولی باز جوابی نشنید ، دو پله بالا رفت ، درست دو پله با او فاصله داشت و از بالا او را نگاه می کرد ، خم کرد ، بصورت او نگاه کرد ، او با لجبازی صورتش را چرخاند ، بهرام اینبار خندید ، دستانش را جلو برد ، بازوهای او را گرفت ، ، بلندش کرد ،آسمان متعجب به چشمان پر از محبت او نگاه کرد ، بهرام به چشمان متعجب او زل زد ، با لبخند پرسید :
قهر کردی ؟
romangram.com | @romangram_com