#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_390


چیزی می خوری؟

آسمان احساس گرسنگی کرد لبخند بی جانی زد

آره

بهرام با سرعت از جا برخاست ، با یک سینی برگشت آنرا روی تخت روی پایش گذاشت ، یک ظرف سوپ رقیق درآن بود ، قاشق را به دست گرفت ، کمی پر کرد ، بطرف دهان آسمان برد ، ولی او با خجالت قاشق را از دست بهرام گرفت ، با لبخند گفت

سرم شکسته نه دستم

بهرام لبخند زد ، آسمان شروع به خوردن کرد ، ظرف را طرف خودش کشید ، نگاهی به بهرام کرد ، بنظر خیلی خسته می آمد ، با صدای آرام و کنجکاو پرسید :

خسته ای ؟ چیزی خوردی ؟

بهرام خندید :

خسته ام به همین خاطر احساس گرسنگی نمی کنم

نخوابیدی ؟

نه

چرا ؟

بهرام با لحنی مرموز جواب داد


romangram.com | @romangram_com