#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_386
خدای من دیگه کسی رو ندارم بهش دل خوش باشم ، فقط این دختر
نمی دانست چقدر گذشته و چقدر با خدا صحبت کرده که صدای پیرمرد او را مخاطب قرار داد
آقا
با سرعت از اتاق بیرون رفت ، نمی خواست کسی آسمان را ببیند ، پیرمرد ، را روی پله ها دید ، او با لبخند به بهرام که دیگر نای نداشت نگاه می کرد
- آقا پائین همه چیز مرتبه ، فقط بالا مونده
بهرام بی انرژ ی به او نگاه می کرد ، بی حوصله به او جواب داد
به جز اتاقی که الان داخلشم همه جا رو تمیز کنید
بله اقا
بهرام بطرف اتاق برگشت ، باز روی مبل نشست ، نمی دانست چرا او به هوش نمی آید ، باید او را به بیمارستان می برد ، ولی با استیصال با خود فکر می کرد که خطرناک است چه کاری باید می کرد ؟ باز با غم شروع صحبت کرد
پاشو ، چشمات باز کن
شروع کرد به دعا کردن
خدایا کمکش کن ، خدای من
او همچنان دعا می کرد ، چند ساعت از بیهوش شدن آسمان می گذشت ، حوصله بیرون کشیدن تبلتش را نداشت ، تصمیم گرفت به سراغ تلویزیون برود ، از پله ها که پائین رفت ، بوی غذا به مشامش رسید ، ولی آنقدر ناراحت بود که احساس گرسنگی نمی کرد ، همه جا مرتب و تمیز بود ، پیرزن و پیرمرد درون آشپزخانه مشغول بودند پیرمرد با عجله جلو آمد
romangram.com | @romangram_com