#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_370


- خداحافظ پیرمرد

بهرام از دفتر سمندریان بیرون زد ، سری برای منشی تکان داد و رفت ، به سمت راست ، جای که دو آسانسور بود رفت ،آسمان را منتظر دید ، ناخودآگاه لبخندی بر لبش نشست ،آسمان کیف کوچک سفید رنگی به دست داشت ، که وقتی متوجه نزدیک شدن او شد با حالتی عصبی فشارش داد ، تلاش کرد به او نگاه نکند ،بهرام هم با لبخندی موزیانه بدون حرف پشت سر او ایستاد ، بعد از گذشت چند ثانیه درب آسانسور با صدای زینگ باز شد ،آسمان با سرعت وارد شد ، ولی بهرام آرام و باز درون کابین آسانسور پشت سر او ایستاد ،آسمان دکمه پارکینگ را فشار داد ، ولی آسانسور به جای اینکه پائین برود بالا رفت ، هر دو متعجب به آن نگاه کردند ، که دیدند ، تکمه طبقه 10 چشمک می زند ،آسمان از عصبانیت در حال انفجار بود ، با حالتی عصبی زمزمه کرد

- لعنتی

بهرام صدایش را شنید ، با خنده به دیواره آسانسور تکیه داد و با حالت حریصانه همیشگیش به او چشم دوخت ، دستش را به میله آسانسور گذاشته بود ،آسمان وسط اسانسور ایستاده بود ، از سنگینی نگاه بهرام که از پشت سر بود ، احساس تنگی نفس می کرد ، آسانسور در طبقه 10 ایستاد ، درب باز شد آندو منتظر به روبرو نگاه کردند ، ولی کسی داخل نیامد ، و آسانسور بسته شد و به طرف پائین رفت ،بهرام باز با چشمانی هیز سر تا پای آسمان را زیر نظر گرفته بود ،آسمان دیگر تحمل نداشت ، عصبی برگشت ، بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد ،بهرام با حالتی حریصانه به چشمان زیبای او چشم دوخت ، به دنبال چیزی به جستجو پرداخت ،آسمان از حالت چشمان او به تنگ آمد ، با ایستادن آسانسور با عجله سرش را چرخاند ، بیرون رفت ، درون پارکینگ با سرعت بطرف ماشین زیبایش رفت ،بهرام هم با خنده بطرف کوپه سفیدش رفت ،آسمان با سرعت از پارکینگ بزرگ هتل خارج شد ،بهرام هم پشت سر او ، آفتاب به شدت می تابید ،آسمان عینک آفتابیش را به چشم زد ، از ساعت 12 ظهر گذشته بود ، بخاطر گرمی هوا و شدت تابش خورشید ، خیابان خلوت بود ،آسمان در حال حرکت بود که ناگهان حس کرد ، ماشینی از پشت سر به او نزدیک می شود ، در آینه نگاه کرد ، بهرام بود که حالا ماشینش را کنار ماماشین آسمان هدایت می کرد ،آسمان به سمت چپش نگاه می کرد ، به درون ماشین بهرام ولی نمی توانست حالت چشمان او را از پشت عینک آفتابیش ببیند ،آسمان با عصبانیت پایش را بیشتر روی گاز فشار داد ، ماشین با سرعت بیشتری به جلو رفت ،بهرام با لبخند او را تماشا کرد ، لبخندش رنگ موزیانه ای به خود گرفت ، به ماشین سرعت داد ، باز پهلو به پهلوماشین شد ، اینبار با حالتهای که به فرمان می داد ، صداهای عجیبی از لاستیکها بلند می شد ، ماشین را به ماشین او میچسباند ،آسمان عصبی تر شده بود تا حدودی از رانندگی او ترسیده بود ،بهرام خونسرد فرمان را می چرخاند ، گاز را فشار می داد باز صدای عجیب بلند می شد از این کار لذت می برد ، سرعتشان بالا بود ،آسمان لبخند موزیانه ای را بر لب بهرام می دید و این بیشتر عصبیش می کرد ، کم کم به چراغ قرمز خلوتی رسیدند ، هر دو ماشین را نگهداشتند ،آسمان تلاش می کرد ، بطرف او نچرخد ، ولی بهرام چشم از او بر نمی داشت ، به ستون ماشین تکیه داده بود ، به او نگاه می کرد ، تا اینکه ثانیه شمار به 3 رسید ، هر دو آماده شدند ، با سبز شدن چراغ هر کدام به یک سمت رفت ،بهرام مستقیم وآسمان به سمت راست رفتند . .

فصل یازدهم

سرو صدای فوتبال تمام سالن کوچک خانه را پر کرده بود ، صدای فریاد بهرام هم در میان آن سرو صدا مانند رعد و برقی پر انرژی بود ، در سالن یک کاناپه روبروی تلویویزن 21 اینچ قرارداشت ، خانه کوچکی بنظر می آمد که یک آشپزخانه کوچک داشت ، یک اتاق خواب و سرویس بهداشتی ، بهرام روبروی تلویویزن سرپا ایستاده بود ، او بلوز و شلوار چرم سیاهی بر تن داشت ، کمربند سیاه پهنی هم به کمر شلوارش بود ، کلاه گیس بلندی تا روی شانه هایش به رنگ ابی تیره که تارهای سیاهی میانش جلوه داشت ، صورتش را سبزه کرده بود ، لنز قهوه ای رنگی به چشم گذاشته و ابروهایش را پر پشت کرده بود ، ته ریشی هم روی صورتش جولان می داد ، او چنان فریاد می کشید ، که انگار درون ورزشگاه و همان جا بازی را از نزدیک می دید ، شین از تنها اتاق خانه بیرون آمد ، او هم بلوز و شلوار چرمی به تن داشت ، به رنگ قهوه ای ، کلاه گیس بنفش رنگ لختی تا روی باسنش به سر کرده بود ، لنز سبز رنگی به چشم گذاشته بود ، مژه های بلندی گذاشته بود ، که چشمان زیبایش را بزرگتر کرده بود ، یک کوله سیاه رنگ به دستش بود ، با چشمانی عصبی به بهرام نگاه می کرد ، از صدای بلند تلویویزن و صدا فریاد او عصبانی بود ، پشت سر او ایستاد ، به حرکات هیجان زده او چشم دوخت ، بهرام با وجود اینکه همه ی حواسش به تلویویزن بود ، ولی سنگینی نگاه او را حس کرد ، بطرف عقب برگشت ، به او که عصبانی نگاهش می کرد را دید ، ابروهایش را بالا داد ، ریموت کنترل را از روی کاناپه برداشت ، کمی صدای تلویویزن را پائین آورد ، سرش را تکان داد ، خودش را به نادانی زد

- آماده ای ؟

آسمان به او پوزخند زد و عصبی گفت :

- خیلی وقته

- خوبه الان بازی تموم میشه میریم

- ما قرار بود ساعت 4 بریم الان از 5 گذشته

بهرام بی اهمیت به تلویویزن نیم نگاهی کرد

- دوستم دنبالمون میاد


romangram.com | @romangram_com