#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_351

- آره شمشا کی آمادن ؟

- پس فردا صبح

- حوبه ، فقط اون شمشی که بهت دادم رو جای بزار که توی دید باشه

- باشه

از جا برخاست که بره پیش از اینکه از درب بیرون بره ، بهرام را صدا زد و از همان جا گفت :

- بعد از گرفتن پول مواظب باش ، کم کم خرج کنی کسی متوجه نشه

- باشه بچه

- چراغ خاموش کن

او چراغ را خاموش کرد ، بیرون رفت ، بهرام روی تخت دراز کشید ، در اتاق تاریکش تنها نور که از شیشه بالای درب اتاق به داخل می تابید ، روشنای می داد ، به سقف زل زد ، کم کم هیجان چشمانش از بین رفت ، جای آن غم عجیبی آمد ، فکش شروع به لرزیدن کرد ، چشمانش را بست ، دست راستش را بالا برد ، کنار سرش گذاشت ، از چشمان بسته اش قطره ای اشک به بیرون چکید ، با صدای پر از بغض آرام با خودش زمزمه کرد ،

- بابا منو ببخش هر روز دارم بیشتر توی کثافت غرق می شم ، امشب سیگار هم کشیدم ، تو دوست نداشتی من سیگار بکشم ،

ناگهان با بغض فریاد کشید

- خدا

چشمانش هنوز بسته بود ، از میان چشمان بسته اش اشک به بیرون راه پیدا می کرد .

بهرام با همان گریم و کت و شلوار روبروی علیاف درون ماشین بزرگ شش درب نشسته بود ، جعبه آهنی بزرگی پر از شمش طلا در میان آندو بود ، شروین با کمک یکی از دوستانش شمشهای آهنین به وزن همان شمش طلای که بهرام به آنها داده بود ، آماده کرده و با استفاده از آب طلای بدل آنرا به رنگ طلا در آورده ، شمش طلای اصل را هم بالا روی آنها گذاشته بودند ، علیاف به شمشها نگاه کرد ، معلوم بود که جذب آنها شده ، هم اینکه چیزی سر در نمی آورد ، بهرام با نگاهی جدی به او کمی سرش را خم کرد ،

romangram.com | @romangram_com