#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_316


بهرام لبخند زد

- آفرین دختر خوب کجاست ؟

- توی کتابخونه ، توی یه جعبه شیشه ای ...

بهرام سرش را عصبی تکان داد ، چطور باید خنجر را می آورد ، به او که باز قصد دراز کشیدن داشت نگاه کرد ، باز او را راست نشاند ، احلام تکانهای آرامی می خورد ، بهرام محکم گفت :

- برو برام بیارش ، تا زود شروع کنیم نمی خوای ؟

احلام لبخند پهنی زد

- واقعا بیارم منو می بوسی ؟

بهرام خنده اش گرفت مستاصل سرش را پائین انداخت و خندید ، باز سرش را بالا گرفت ، با لبخندی فریبنده گفت :

- برو بیارش می بوسمت

احلام با خوشحالی با سرعت از جا برخاست و مستانه راه افتاد ، بهرام آه بلندی کشید ، احلام بعد از چندین دقیقه رقص کنان برگشت ، خنجر در دستش بود ، خنجر را به او داد ، خود را روی تخت پرت کرد ، بهرام به خنجر خیره شد ، شگفت انگیز بود ، دسته ی آن از طلا بود ، با جواهراتی مانند یاقوت و زمرد تزئین شده بود ، جلدش پر از یاقوت بود ، بهرام خنجر را باز کرد ، به آن چشم دوخت ، هنوز غرق نگاه به آن بود که صدای احلام را شنید ، صدا مست و ارام بود

- مگه نگفتی منو می بوسی ؟

بهرام خندید

- البته که می بوسم


romangram.com | @romangram_com