#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_305
آسمان میدی سرخ رنگ که از شانه تا زیر سینه اش نقره ای و آستین بلند به همراه شلوار پارچه ای گران قیمتی به رنگ نقره ای وکفش پاشنه داری هم پوشیده بود ، جالب بود ککه شال نقره ای رنگش را حسابی محکم بسته بود بدون اینکه تاری از موهایش بیرون باشند ، روی صورتش دانه های ریز عرق نشسته بود ، در یک خیابان فرعی شلوغ به جلو می رفت ، با اینکه غروب بود هوا خیلی گرم و دم کرده بود ، او از قسمت مرفعه و شیک دبی به سطح متوسط می رفت و یک کاغذ که نشانی روی آن نوشته شده را در دست داشت ، تا اینکه به نشانی رسید ، یک کافی نت کوچک و شلوغ ، آسمان با جدیت داخل رفت ، سه کامپیوتر قدیمی کنار هم بودند که چندین مرد جوان و پسر بچه از آنها استفاده می کردند ، که با ورود آسمان همگی به او خیره شدند ، آسمان با ورود موجی از هوای گرم به همراه بوی تند عرق متعفن به بینیش خورد ، تلاش کرد تا که واکنشی نشان ندهد و بی اهمیت به سمت مرد میانسالی که در سمت چپ پشت میز نشسته بود ، رفت و بدون مقدمه با صدای آرام به انگلیسی گفت :
- می خوام هک دزدگیرهای لیزری رو یاد بگیرم
مرد میانسال که روی سرش بطور عجیبی مو داشت و سبیلی پرپشت با لبخند به انگلیسی گفت :
- خوب جای اومدین
آسمان سری تکان داد .
همه جا تاریک و بی صدا بود ، در کوچه های اطراف کاخ هیچ خبری از رفت و آمد نبود ، هوا گرم و نفس گیر بود ، آسمان بلوز و شلواری تنگ و سیاه و کلاه گیسی بلند به رنگ سبز براق به سر داشت ، روبروی کاخ ایستاد ، دیوارها کوتاه و حصارهای آهنی بلند همه ی دیوارها را پوشانده بود ، آسمان به راحتی اشعه های سرخ رنگ را در کل محوطه کاخ می دید ، تبلیت را از ساک کوچک همراهش بیرون کشید ، با روشن کردن آن مشغول شد ، هر چند لحظه یکبار به داحل محوطه نگاه کرد ، بعد از بیست دقیقه توانست کارش را درست انجام بدهد ، ناگهان اشعه ها قطع شدند ، تبلیت را درون ساک گذاشت و از درون نرده های آهنی رد شد ، شروع به دویدن کرد ، موهای سبز براقش در هوا در پرواز بودند ، به جز دزدگیرها ، دوربین های مدار بسته را هم قطع کرده بود با سرعت از درب پشت وارد شد ، بطرف اتاق کار رفت ، از پیش تمام کاخ را می شناخت ، نفس نفس می زد ، وقتی به گاوصندوق رسید ، با استرس به آن نگاه می کرد ، با اینکه خیلی وقت بود ، این کار را انجام می داد ، ولی هنوز استرس داشت ، براحتی قفل را باز کرد ، توانست جواهرات سلطنتی را ببیند ، در آن جز جواهرات مقدار قابل توجهی پول بود ، ولی او تنها جواهرات را می خواست با سرعت ، جواهرات را برداشت ، درون ساک گذاشت ، ساک را بست ، روی شانه اش گذاشت ، خیلی با احتیاط ولی با سرعت از کاخ بیرون رفت ، باز تبلتش را از درون کیفش بیرون کشید ، بعد از چندین دقیقه کار توانست دزدگیر و دوربینها را دوبار فعال کند ، لبخند مغرورانه ای بر روی لبش نشست ، چرخید تا برود که بهرام را دید که با یک بلوز و شلوار سیاه و ساک کوچک بطرف کاخ می آید ، لبخندش پر رنگ شد ، بدون اینکه منتظر بماند با سرعت از آنجا دور شد .
بهرام همراه همان دختر جوان مهمانی ، از بستنی فروشی بیرون آمد ، هوا گرم بود ، بلوز آبی رنگ و شلوار پارچه ای سفیدی پوشیده ، کفش براق سفیدی هم به پا داشت ، موهای کوتاه سیاهش را زیبا ژل زده بود ، دختر همراهش بلوز آستین کوتاه و دامن کوتاه سبز رنگ به تن داشت ، غروب بود ، بهرام با اینکه می خندید ولی چشمانش بی حالت بود ، سوار لیموزین شش درب بزرگ سفیدی رنگی شدند ، دختر جوان با عشوه خودش را دورن آغوش بهرام انداخت او هم انگلیسی حرف می زد
- امشب هیچ کس خونه نیست ، میای پیشم ، تنها می ترسم
بهرام پوزخندی زد ، تلاش کرد کمی از او فاصله بگیرد
- با وجود اونهمه خدمتکار می ترسی ؟!
- آره ، تو بیای دیگه نمی ترسم
- ببین احلام من نمی تونم بیام
بهرام با شنید خبر خالی بودن آن خانه شروع به کشیدن نقشه کرد ، نمی خواست وقتش را پای این دختر تلف کند ، ولی احلام دست بردار نبود
- ولی تو باید بیای
romangram.com | @romangram_com