#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_280


آسمان جادو شده سرش را تکان داد

- باشه

بهرام لبخند مهربانی زد و سرش را کمی خم کرد

- سپاسگزارم

آسمان به او لبخند زد ، بهرام با صدای شادی به حرف آمد

- من برم بلیط بگیرم ، تو هم این جا می مونی ؟

- بله

- من می رم

از جا بلند شد ، بطرف برج راه افتاد

، آسمان با نگاه او را تعقیب می کرد ، چطور شد که تصمیمش یکباره ، عوض شد ؟ خودش هم نمی دانست ، بعد از چند دقیقه بهرام برگشت ، بلیطهای در دست او بود که رویش اسم بانجي جامپينگ درشت نوشته شده بود ، نگاهی به او کرد ، در چشمان بهرام چیزی بود ، او در چشمان آسمان به دنبال برق پشیمانی می گشت ، ولی آسمان تصمیم خودش را گرفته بود ، پس از جا بلند شد ، با چشمانی مصمم به او چشم دوخت ، بهرام لبخند کمرنگی زد ، آسمان سرش را تکان داد ، همراه هم کنار دکل رفتند ، پساز انجام آزمایشات و تستهای لازم به آنها اعلام کردند که آماده باشند و چیزی نخورند، سیگار نکشند، اندو صدای تپش قلبشان را می شنیدند ، به هم نگاه کردند ، بهرام حس متضادی داشت ، نه نمی خواست بدون آسمان برود ، نه می توانست او را همراه خود ببرد ، آسمان چه چیزی در چشمان او دید که با حالتی عصبی از او پرسید :

- اتفاقی افتاده ؟

بهرام بدون اینکه توضیح بدهد تنها به گفتن

- نه


romangram.com | @romangram_com