#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_278
بهرام نگاهی به اطراف کرد ، یک کافه کوچک که ، یک سری میز و صندلی سفید پلاستکی داشت را دید ، دستش را پشت کمر آسمان با فاصله گذاشت او را بطرف میز و صندلی ها راهنمای کرد
، آسمان مضطرب روی صندلی نشست ، بهرام روبروی او نشست ، با نگاهی مهربان از او پرسید
- چرا نمیای ؟
آسمان عصبی جواب او را داد
- آخه خیلی بلندِ
- می دونم
- پس چرا میخوای بریم بالا ؟!
بهرام دقیق به چشمان آبی عصبی او نگاه کرد ، از دیدن نی نی چشمان او لذت می برد ، با صدای آرام پرسید :
- ولی من فکر می کردم تو ماجراجوی رو دوست داری ؟
نگاه دقیق و مهربان او آسمان را کمی آرام کرد ،
- ماجراجوی رو دوست دارم اما ربطی نداره
- داره
- چطوره ؟
romangram.com | @romangram_com