#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_276
پس ؟
بهرام با خونسردی لبخند زد
میگم بهت یک کم دیگه تحمل کن
آسمان با چشمانی عصبی به او چشم غره رفت که فقط لبخند شیطنت آمیزی نسیبش شد ، بهرام ماآسمان را به پارکینگ هدایت کرد ، آفتاب کم جانی می تابید و هوا کمی سرد ، شده بود ، و حس زیبای به آنها منتقل می کرد ، ماآسمان را نگه داشت و هر دو پیاده شدند ،آسمان کیفش را به دست گرفت ، بهرام کنار او قدم بر می داشت ، هنوز لحظه ای از آمدن آنها میان جمعیت نگذشته بود که ، آسمان متوجه نگاههای دختران جوان به بهرام شد ، نمی دانست چرا ولی حس بدی به او منتقل می شود ، عجیب بود ، دلش نمی خواست کسی به او نگاه کند ، خودش هم نمی دانست ، که اخمی رو پیشانیش افتاده ، ولی این اخم را بهرام دید ، او هم از نگاه مردان به آسمان احساس بدی داشت ، مسیر که آنها می رفتند ، زیاد شلوغ نبود ، بهرام ایستاد ، آسمان متوجه شد ، او هم ایستاد ، بهرام آرام عینکش را برداشت و با مهربانی به او نگاه کرد
حسته نیستی ؟
آسمان از نگاه او لبخند شیرینی بر لبش آمد گفت :
نه
خوبه
بهرام او را بطرف اتوبوسی سفید رنگ راهنمای کرد ، اسمان اینبار دیگر سوالی نکرد چون می دانست بهرام تا خود نخواهد جوابی نمیداد بعد از 5دقیقه از اتوبوس پیاده شدند بهرام بطرف او چرخید ، با صدای پر از کنجکاوی پرسید :
آماده ای ؟
آسمان با اخمی در پیشانی پرسید :
برای چی ؟
پرش
romangram.com | @romangram_com