#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_261

خدایـــــــــــــــــــــ ــــــــــا

اشک می ریخت ، فریاد می کشید ، ضجه میزد ، از احساس تنهای که تمام زندگیش را پر کرده بود به تنگ آمده بود ، تا توانست فریاد کشید ، دلتنگیهایش را ضجه زد کم کم حنجره اش زخم شد به کاپوت ماشین تکیه داد و به ریزش برف چشم دوخت ، احساس بدبختی و تنهای او را نابود کرده بود .

آسمان در پارکینگ بزرگ آپارتمان بطرف ساناتای آبی رنگ و زیبایش می رفت ، او شلوار جین آبی رنگ ، مانتوی سفید مردانه به تن داشت ، کفش پاشنه بلند سفید و کیف کوچکی به همان رنگ روی شانه اش بود ، به ماآسمان رسید ، خیلی نرم سوار شد ، پیش از اینکه ماآسمان را روشن کند دستی به روسری کوتاه آبیش کشید ، عینک آفتابی فرم سفید ی به چشم زد ، ماآسمان را روشن کرده و از پارکینگ بیرون رفت ، بعد از گذشتن از چند خیابان جلوی یک کتاب فروشی بزرگ در خیابان انقلاب ایستاد ، روزهای آخر زمستان بود ، هوای افتابی با وزش نسیم های خنک ، آسمان از صبح روز خوبی را شروع کرده بود ، پا به درون کتاب فروشی گذاشت ، فضای داخل واقعا دل انگیز بود ، قفسه های رنگارنگ پر از کتاب ، چندین میز و صندلی در اطراف برای مطالعه و چندین پیشخوان که کنارش ، دختران و پسر ان متصدی ایستاده بودند ، یکی از دختران جلو آمد ، او چشمان زیبای داشت

- خوش آمدید

آسمان لبخندی به او زد

- ممنونم

- شما دنبال چه کتابهای هستید ؟

- روانشناسی

- بله از این طرف

آسمان را همراه خود به سمت راست کتابخانه که قفسه های سبز رنگ داشت برد و از آنجا تعدادی کتاب بیرون کشید و به دست آسمان داد ، آسمان با لبخند گرفت و یک به یک ورق می زد ، کمی مطالعه کرد ، دختر متصدی با دیدن مشتری دیگر از کنار او رفت ، او آنها را ورق زد و بعد بطرف دیگر کتابخانه رفت ، تعدادی کتاب دیگر برداشت و همین طور مشغول بود که صدای آشنا او را مخاطب قرار داد

- سلام

آسمان بطرف صدا چرخید ، بهرام را شاد روبروی خود دید ، او بلوز و شلواری آبی نفتی ، کت آبی تیره تر بر تن داشت موهای سیاه کوتاهش را زیبا و مردانه شانه زده بود ، آسمان خوشحال از دیدن او لبخندی زیبا زد

- سلام

این استقبال برای بهرام خیلی دلنآسمان بود ، او هم لبخند زد

romangram.com | @romangram_com