#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_189
و پشتش را کرد و رفت .
آقای رئیس روی صندلی در دفترش نشسته بود و به چندین میلیونی که امکان داشت به او تعلق پیدا کند فکر می کرد ، او خیلی زود باید دو سنگ کوچک را پیدا می کرد ، با برق طمع در چشمانش گوشی را برداشت و به چندین جواهر فروشی که می شناخت زنگ زد ، ولی هیچ کدام سنگهای که او می خواست را نداشتند ، تصمیم گرفت در چند روزنامه معتبر آگهی بدهد و حتی با تعدادی دلال و واسطه های کلکسیون های خصوصی تماس گرفت و در چند روز بعد با سیلی از واسطه و دلال ها با سنگهای پست و نامرغوب و چندتای هم با کیفیت خوب مواجه شد ، اما هیچ کدام چیزی نبود که او می خواست .
دو روز پیش از جشن خانم سالاری تماس گرفت و با گله گفت :
سمسام پیر تحملش را از دست داده ، اون سنگها رو پیدا کردین ؟
اقای رئیس با صدای عصبی جواب داد
نه ولی خیلی زود پیدا می کنم
یک روز پیش از جشن دوباره خانم سالاری تماس گرفت و با صدای نگران گفت :
فردا روز تولد منه
می دونم خانم ، ولی من به چند روز دیگه هم احتیاج دارم
خانم سالاری بی تفاوت جواب داد
می دونید مهم نیست اگر فردا اون سنگها نباشن من اون قبلی رو هم پس می یارم ، چون سمسام پیر قول داده برام بالون بخره ، می دونید چه لذتی داره سوار بالن شدن
آقای رئیس با صدای خش دار جواب داد
خانم سالاری ولی بالن برای شما خطرناکه ، هیچ وقت نمی تونید درست از اون استفاده کنید
خانم سالاری کمی صدایش را پائین آورد
romangram.com | @romangram_com