#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_181

و بعد نگاهی به روزنامه کرد و باز نگاهش را به خانم مدیر چرخاند

می تونم این روزنامه رو همراه خودم ببرم؟

خانم مدیر خیلی زود روزنامه را برداشت و بطرف او گرفت:

البته.

بهرام با لبخند روزنامه را گرفت.

سپاسگزارم. با اجازه شما من میرم.

و پیش از اینکه قدمی بردارد باز به خانم مدیر نگاه کرد.

هر موقع که به چیزی احتیاج پیدا کردید به من خبر بدید

خانم مدیر باز لبخند مهربانی زد.

حتما اقای ایروانی.

بهرام سر تکان داد:

خداحافظ.

و از آنجا بیرون رفت. به روزنامه نگاه کرد. چشمانش را کمی چرخاند.

در غروب گرم تابستان ماشین سیاه رنگ مدل بالایی جلوی یک گالری جواهرفروشی بزرگ که نمای بیرونش انسان را به وجد می آورد، توقف کرد. راننده خوش لباس و مودب در کمال آرامش از ماشین پیاده شد و بطرف دیگر رفت تا درب عقب را برای مسافرش باز کند ، زن جوان مو قهوه ای تنها شال زری دوزی شده اش را برای نما روی سرانداخته بود با مانتو شلوار چرم قهوه ای بر تن که در آن هوا همه را متعجب می کرد و گردنبند بزرگ و سنگینی را که تا روی شکمش افتاده بود حمل می کرد ، از ماشین پیاده شد. با خشم گفت:

romangram.com | @romangram_com