#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_123
من نمی دونم تو که بیشتر وقتت سر کار خودتی این انتشارات برای چی بود خریدی ؟
بهرام لبخند تلخی به او زد ، سایه ی غمی کهنه چشمانش را کدر کرد
ول کن ، تو حواست باشه پسر
حتما ، بریم بالا یه جیزی بخوریم
بریم
آسمان بعد از اینکه دستمزدش را گرفت ، برای دوقلوهای سمانه اسباب بازی گرفت و به خانه شان رفت ، دو روز بسیار خوب را با آنها گذراند ، آسمان به یک هتل درجه 2 رفت ، اتاق گرفت ، احساس خوبی داشت ، از آن همه زرنگی خودش راضی بود ، برای خودش چندین لباس مناسب با رنگهای مختلف خرید ، در این مدت کارهایش را انجام داده بود تا برای بهار ، نخستین سفر دریای عمرش را انجام دهد ، او به ترکیه رفت از استامبول سوار کشتی مسافربری شد که به قصد لسبوس جزیره ای در یونان آماده می شد ، تعدادی خبرنگار و عکاس در اطراف دو مرد جوان برروی اسکله بودند ، آسمان هر چقدر توجه کرد آنها را نشناخت ، او بطرف یکی از متصدیان مرد رفت و گذرنامه خود را به او داد ، او آسمان را به سویت بزرگ و زیبایش راهنمایی کرد ، پول زیادی را بابت آن سویت داده بود ولی قصد داشت از این سفر مانند یک شاهزاده خانم لذت ببرد و کمتر به مادرش و اتفاقات گذشته فکر کند ، بر روی عرشه کشتی رفت ، وقتی که خانواده ها را در حال خداحافظی و بدرقه دید ، احساس غم عجیبی به دلش چنگ زد ، به آسمان چشم دوخت
- خدای من
هوای آفتابی ، بوی اقیانوس ، سروصدای و شلوغی به او انرژی می داد ، صدای سوت کشتی که برخاست ، هیجان باور نکردنی به دل آسمان فشار آورد ، کشتی غول پیکر با لرزش و تکان به جلو راه افتاد ، آسمان در میان مسافران ایستاده بود و با هیجان به آبهای آبی چشم دوخته بود ، کشتی غول پیکر به جز اقامتگاه مسافران و خدمه ، انبارها چندین رستوران ، بار و سالن رقص و کلوپ داشت و البته استخر و سالنهای خرید که همه ی این تجهیزات در 3 طبقه جا داده شده بود ، آسمان از آن همه امکانات و شلوغی لذت می برد ، به هر طرف سر می زد و احساس خوبی داشت از اینکه توانسته بود ، چنین سفری را تجربه کند ، ظهر برای نهار به یکی از رستورانهای بزرگ رفت ، بلوز و دامنی ساده به رنگ صورتی بر تن داشت ، روسری کوچکی به سرش بود ، مردم با تحسین به او نگاه می کردند ، چند دقیقه بیشتر از نشستن او نگذشته بود که صدای آشنا بگوشش خورد
- ببین کی این جاست !
آسمان با تعجب سرش را بلند کرد ، مامور قلابی مهرشاد کیهانی را کنار خود دید ، اخمی کرد و با صدای آرام غرولند کرد
- اینم از شانس
بهرام با خوشحالی گفت :
- عجب سرنوشتیه ؟! اشکال نداره ، کنارتون بشینم
- داره ،خیلی زیاد
romangram.com | @romangram_com