#به_من_بگو_جذاب_پارت_255
″توی دفترشه.″
به نظر می رسید دالی خیلی از دیدنش تعجب نکرده و کنار رفت تا مگ داخل بشه.
″راحت ترین راه برای رسیدن به دفترش اینه که تا آخر راهرو بری،از در بری بیرون و از حیاط پشتی رد شی. یه ساختمون با طاق های بزرگ، سمت راست.″
″ممنون.″
خونه دیوارهای گچکاری شده ی معمولی،سقفِ تیردار و کفِ کاشی کاری شده ی زیبایی داشت. یه فواره داشت حیاط پشتی رو آبپاشی می کرد و بوی ضعیفِ زغال نشون میداد یه نفر باربیکیو رو برای شام روشن کرده. یه ایوانِ هِلالی روی دفتر فرانچسکا سایه انداخته بود. از بین شیشه ی در فرانچسکا رو نشسته پشت میزش دید،در حال مطالعه ی کاغذ روبه روش بود و عینک مطالعه ای روی دماغ کوچولوش قرار داشت. مگ در زد. فرانچسکا سرشو بالا آورد. وقتی دید کی پشت دره به پشتی صندلیش تکیه داد و لحظه ای با خودش فکر کرد.
با وجود فرش های شرقیِ روی زمین،اسباب و اثاثیه ی چوبی حکاکی شده،نقاشی های محلی و عکسهای قاب گرفته شده،اینجا یه دفتر کار بود با دو تا کامپیوتر،یه تلویزیون صفحه تخت و یه قفسه ی کتاب پر از کاغذ،پوشه و فایل. بالاخره فرانچسکا بلند شد و با دمپایی های رنگین کمانی عرض اتاق رو طی کرد. موهاشو با دو تا سنجاق سر نقره ای قلبی شکل از صورتش کنار زده بود که با عینکش در تضاد بودن. تیشرتِ اندامیش وفاداریش به تیم فوتبال اَگیس تگزاس رو نشون میداد و شورت جینش پاهای هنوز تراشیده اش رو به نمایش گذاشته بود. ولی لباس های غیر رسمیش باعث نشده بود الماس هاشو کنار بذاره. الماسهاش روی گوش ها و دور مچ باریک و روی انگشتش می درخشیدن.
فرانچسکا درو باز کرد:
″بله؟″
مگ گفت:
″من می فهمم چرا اینکارو کردی. می خوام درخواستت رو کنسل کنی.″
فرانچسکا عینکش رو درآورد ولی تکون نخورد. مگ لحظه ای به این فکر کرده بود که سانی مسئول این کاره ولی این یه حرکت ابتدایی بود نه یه حرکت حساب شده. فرانچسکا گفت:
″من کار دارم.″
″به لطف تو من دیگه کار ندارم.″
مگ به قندیل های یخیِ سبزی که از چشمهای فرانچسکا به سمتش پرت میشدن خیره شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com