#به_من_بگو_جذاب_پارت_253


دوباره از روی کاناپه بلند شده بود و راه میرفت.

″فقط در حدی که به لوسی فرصت بدم نظرشو عوض کنه. می تونی تصور کنی که اگه لوسی بالاخره برگرده به واینت و ببینه تد با زنی که به عنوان بهترین دوستش قبولش داره می خوابه چی میشه؟حتی نمی تونم در موردش فکر کنم.″

به سمت اِما چرخید،خطوط لجبازی که نشان از عزم راسخش داشتن دور دهانش شکل گرفته بودن:

"اجازه نمیدم این اتفاق بیفته.″

اِما دوباره سعی کرد:

″تد کاملا می تونه از خودش مراقبت کنه. تو نباید...واقعا نباید کار عجولانه ای بکنی.″

اِما نگاه نگرانی به دوستش انداخت،بعد به سمت آشپزخونه رفت تا چای درست کنه. همونطور که کتری رو پر می کرد به یکی از داستان های پرطرفدار واینت فکر کرد. طبق گفته های محلی فرانچسکا یکبار یه جفت الماس چهار قیراطی رو توی معدن سنگ پرت کرده تا ثابت کنه تا چه حد می تونه از پسرش محافظت کنه.

مگ بهتره مراقب خودش باشه.

روز بعد از برخورد مگ با فرانچسکا بودین،اون یه احضاریه از دفتر باشگاه دریافت کرد. همونطور که ماشین نوشیدنی رو به سمت مغازه ی تجهیزات گلف برمیگردوند تد و سانی پیداشون شد. سانی یه دامن گلفِ خال خالیه آبی و زرد و یه تیشرت یقه داره بدون آستین پوشیده بود و یه گردنبند الماس چهارگوش بین یقه ی بازش قرار داشت. خیلی با برنامه،با اعتماد به نفس و خویشتن دار به نظر می رسید و توانایی اینو داشت که صبح یه بچه ی نابغه برای تد به دنیا بیاره و بعد برای یه بازی نُه حفره ای سریع به زمین گلف بره.

تیشرت آبی کمرنگ تد با لباس سانی سِت بود. هردو کفش های حرفه ای گلف پوشیده بودن،تد به جای آفتابگیر زردی که سانی روی موهای تیره اش گذاشته بود یه کلاه پوشیده بود. مگ با خودش فکر کرد تد با زنی که اونو به عنوان غرامت در عوض یه زمین و مجموعه ی گلف گرفته چقدر راحته.

مگ ماشینو پارک کرد و به سمت دفتر معاونِ مدیر رفت چند دقیقه بعد به میزش تکیه داده بود و سعی می کرد داد نزنه:

″چطور می تونی منو اخراج کنی؟دو هفته پیش بهم پیشنهاد دادی سِمَتَم رو به مدیر فروشگاه خوراکی ارتقا بدی.″

پیشنهادی که چون نمی خواست داخل یه اتاق گیر کنه رد کرده بود.

معاون پاپیون صورتی مسخره اش رو کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com