#به_من_بگو_جذاب_پارت_246
فرانچسکا دِی بودین وارد سالن شد و دستهاشو از هم باز کرد و گفت:
″تدی !″
فصل چهاردهم
مادرِ تد شلوار چسبونِ مشکی و تاپ تنگِ سرخابی پوشیده بود که معمولا به زنی که به اواسط دهه پنجاه سالگیش نزدیک میشد اینقدر نمیومد. موهای بلوطی براقش هیچ نشانی از خاکستری توشون نبود پس یا خوش شانس بود یا یه آرایشگر ماهر داشت. الماس های توی گوش، گردن و انگشتش می درخشیدن ولی هیچ کدومش اغراق آمیز نبودن. در عوض اون شکوه یه زن خودساخته که زیبایی،قدرت و سبک خاصی داشت رو از خودش منعکس می کرد. همونطور که خودشو توی بغل پسر لختش می انداخت و هنوز مگ رو ندیده بود،گفت:
″دلم برات تنگ شده بود.″
توی آغوش پسرِ قد بلندش کوچولو به نظر می رسید،باور اینکه اونو به دنیا آورده سخت بود. فرانچسکا ادامه داد:
″زنگ زدم ولی زنگت خرابه.″
″قطع شده. دارم روی یه قفل ورودی که با اثر انگشت عمل می کنه کار می کنم."
تد مادرش رو بغل کرد و بعد رهاش کرد و گفت:
″مصاحبه ات با پلیس های قهرمان چطور بود؟″
″فوق العاده بودن. تمام مصاحبه هام خوب پیش رفت به جز اون بازیگرِ حیوان صفت که دیگه اسمشم نمیارم.″
فرانچسکا دستهاشو تو هوا تکون داد و همون موقع مگ رو دید.
حتما ماشین مگ رو اون بیرون پارک شده دیده ولی چشمهای سبز گربه ایش که از شدت شوک بزرگ شده بودن بهش فهموند که احتمالا فکر کرده ماشینِ یکی از تعمیرکارها یا یکی از دوستهای عجیب و غریب و پستِ تده. ظاهر آشفته ی مگ خیلی واضح نشون می داد که داشتن چیکار می کردن،تمام موهای بدن مگ سیخ شدن. تد گفت:
″مامان،مطمئنم مگ رو یادته.″
romangram.com | @romangram_com