#به_من_بگو_جذاب_پارت_233
″فراموش کردی من همه جا رفتم؟″
″فکر می کنم سفر دور دنیا خیلی جالب تر از سفر توی سر خودته."
تد خودکارو کنار انداخت و از روی کاناپه بلند شد:
″چی خوشحالت می کنه مگ؟این سؤالیه که باید به خودت جواب بدی.″
مگ با خودش فکر کرد تو خوشحالم می کنی، نگاه کردن به تو،گوش دادن به حرفهات،طرز فکرت،بوسیدنت،لمس کردنت،اینکه بذارم لمسم کُنی.ولی جواب داد:
″توی فضای باز بودن،پوشیدن لباسهای شیک و باحال،جمع کردن مهره ها و سکه های قدیمی، دعوا کردن با برادرهام،گوش دادن به صدای پرنده ها،بو کشیدن هوا و کارهای مفید دیگه ای از این قبیل.″
عیسی مسیح دیگرانو مسخره نمی کرد،تد مقدس هم به حرفاش نخندید و گفت:
″خوب پس. جوابت تو همین هاست.″
مکالمه اشون خیلی عمیق شده بود. مگ می خواست تد رو روانکاوی کنه نه برعکسش. خودشو انداخت روی کاناپه ای که تد از روش بلند شده بود:
″خوب، مزایده ی شگفت انگیز در چه حاله؟″
چهره ی تد توی هم رفت و گفت:
″نمی دونم و اهمیتی هم نمیدم.″
″آخرین چیزی که شنیدم این بود که قیمتِ پیشنهادی برای خدماتت به چیزی بالای هفت هزار دلار رسیده.″
″نمی دونم. اهمیتی هم نمیدم.″
romangram.com | @romangram_com