#به_من_بگو_جذاب_پارت_228
″اونا منو رها نکردن،اونها فقط...نمی دونم...شاید یکم بهم مهلت دادن.″
بعد دستهاشو تو هوا تکون داد و گفت:
″حق با توئه. من حسادت می کنم چون تو تمام چیزی هستی که من نیستم.″
کمی از عصبانیت تد خوابید و گفت:
″تو حسادت نمی کنی خودت هم اینو میدونی.″
″یکم حسادت می کنم. تو احساساتت رو به هیچ کس نشون نمیدی در حالیکه من تمام احساساتم رو به همه نشون میدم.″
″خیلی زیاد.″
مگ نتونست جلوی خودش رو بگیره و گفت:
″من فقط فکر می کنم تو می تونی خیلی بهتر از این باشی.″
تد با تعجب بهش خیره شد و جواب داد:
″تو راننده ی یه ماشین نوشیدنی هستی.″
″می دونم و مسئله ی ناراحت کننده اینه که از این کار بدم نمیاد.″
تد نفسشو با نفرت بیرون داد و دوباره دستشو به سمت در یخچال دراز کرد. مگ هینی کشید و با عجله جلو رفت،دستش رو گرفت و به کف دستهای تد خیره شد:
"اوه خدای من!!! علامت مصلوب شدن مسیح!!(۱)
romangram.com | @romangram_com