#به_من_بگو_جذاب_پارت_219


″مهمونی گرفتین؟″

شلبی موهای کوتاه و بلوندش رو پشت گوش زد و یه گوشواره ی حلقه ای کوچیک رو نمایان کرد و گفت:

″شوهر من هم به خاطر احساس گناه از اینکه شرکتش نمی تونه شغل کافی برای در جریان نگه داشتن اقتصاد شهر تولید کنه شبها به سختی می خوابه.″

توری گفت:

″دکس هم همین احساس رو داره. یه شهر این اندازه ای نمی تونه فقط با یه صنعت دوام بیاره.″

مگ به سمت اِما چرخید و پرسید:

″تو چی؟تو چه دلیلی داری که من به خاطرش باید خودمو به اسپنسر اسکیپجک بفروشم؟″

اِما به آرومی گفت:

″اگه این شهر از بین بره باز هم من و کنی به اندازه ی کافی پول داریم که زندگیمونو به خوبی بگذرونیم ولی خیلی از دوستامون اینطور نیستن.″

توری با نوک صندل چرمِ تک بندِ سنگ کاری شدش روی زمین ضربه زد و گفت:

″مگ تو داری همه چیزو بین اسپنس،سانی و تد پیچیده می کنی. بهتره از واینت بری. بر خلافِ بقیه من خیلی ازت خوشم میاد پس بدون این یه مسئله شخصی نیست.″

اِما گفت:

″من هم ازت متنفر نیستم.″

بیردی گفت:

romangram.com | @romangram_com