#به_سادگی_پارت_87


از در اموزشگاه که امدم بیرون صحنه ای دوباره تکرار شده بود ... لندکروز مشکی و مرد کنارش ... چرا دست از سر من بر نمیداشت

- سلام

- سلام ... دیر اومدی ... گفتم نکنه میخوای شب بمونی تو اموزشگاه ... (میدانستم سعی دارد با شوخی حالم را خوب کند ... اما دلم نازک شده بود )

- نه ... با یکی از بچه ها صحبت میکردم طول کشید ... شما اینجا چیکار میکنید ؟

- باید میرفتم دنبال شکوه جون خونتون گفتم بیام دنبالت تو رو هم ببرم

(یعنی فکر میکردند حالا که من غصه دارم ضریب هوشی ام هم پایین امده ...معلوم بود شکوه جون زنگ زده با بامداد ...اگر نه بامداد از کجا میدانست ماشین نیاورده ام )

در افکارم غوطه ور بودم که لپ نداشته ام را کشیده بود : فرفره ی کوچولوی متفکر زیاد خودتو خسته نکن ... زنگ زدم خونتون حالتو بپرسم شکوه جون گفت ماشین نیاوردی ... بعد هم لبخند زده بود

یعنی بامداد افکار مرا هم میخواند ؟

در ماشین را که بستم صدایش بلند شده بود ... عجیب بود بامداد همیشه ساکت و صامت بود ...یعنی دل ِ گرفته ی من نطقش را باز کرده بود ؟

- خب بهتری ؟

همین برای به اتش کشیدن باروت وجودم کافی بود ...

- ببینید اقای ارین ... میدونم که از ماجرا خبر دارید ... یه قضیه ی شخصی بود که خب شاید من نباید انقدر جدی میگرفتم و گرفتم ... شاید کلا هم تقصیر خودم و بی تجربگی ام بود که خیالاتی پیش خودم کردم ... و هزار تا شاید دیگه... الان دیگه یه اتفاقی افتاده ... نمیخوام در موردش صحبت کنم ... مثل همه ی ادما که دوست ندارن راجع به شخصیاشون صحبت کنن ... مثل شما که نزدیک یک سال با کژال تموم کردید و من حتی نمیدونم کوزه ای که برای کژال فرستادم روی میز کار شما چیکار میکنه ... اینا شخصیه ... شخصی ! حالا نمیدونم شخصی های من چرا انقدر دم دستی شده که همه میخوان راجع بهش صحبن کنن... بخدا شخصی های منم مثل مال همه ی شماهاست ... قفط انگار یکم دخترونه تر و احمقانه تره !

یک بند حرف زده بودم ... نفسم گرفته بود ... بامداد هم ساکت به رو به رو خیره بود ... شاید شب میفهمیدم چه غلطی کرده ام ...اما در ان لحظه که حس پرواز داشتم همه سنگینی هایم را خالی کرده بودم روی بامداد ...

کنار خیابان پارک کرده بود ...رفته بود ... 10 دقیقه ی بعد امده بود ... برایم بستنی خریده بود ... بوی عطرش با سیگار قاطی شده بود ... یعنی باز کلافه اش کرده بودم ؟ ... بستنی را دستم داده بود ... : بیا فرفره کوچولو ... بخور انرژی داشته باشی بتازونی ... لبخند زده بود ...

این مرد چه بود ... من بودم با پشت دست بر دهان فرفره کوچولویی میزدم که ناراحتی اش از دیگری را سر من خالی میکرد ...بامداد رفته بود برای من بستنی هم خریده بود !

شرمنده ام میکرد ...

موقع پیاده شدن گفته بود دیگر بالا نمی اید ... به شکوه جون بگویم برود پایین .غم و کلافگی نگاهش بر خلاف بستنی ای که برایم خریده بود حال خودش گرفته بود ... مثل همان روز در باغ که کنار استخر سیگار دود کرده بود ...

چرا همیشه کلافه اش میکردم ؟

romangram.com | @romangram_com