#به_سادگی_پارت_80


بی خبری از سینا بس بود ... برایش ایمیل زدم ... حالش را پرسیدم... شاید او هم منتظر حرفی از من بود ...

سینا پاسخ ایمیلم را هم نداده بود... ترم آخر آنقدری سرم را شلوغ کرده بود که سینا بخش کوچکی از آن شلوغی باشد ... اما میفهمیدم گوشی دیگر زنگ نمی خورد ...آهنگی فرستاده نمی شود و کسی حالم را نمی پرسد... باید ترانه را بیشتر میدیدم... این مدت سخت را گذرانده بود به تنهایی... ولی بامداد تنهایش نگذاشته بود... دوستیشان رشک برانگیز بود ...

دفاعم بعد از آدری و سارا بود ... برای پایان نامه ام کم زحمت نکشیده بودم... استاد راهنمایم استاد صدیق بود... افتخار میکردم که شاگردیش را کرده بودم... برای دفاع خیلی ها را دعوت کرده بودم... برای منی که زندگیم خالی از هر هیجان و عاشقانه ای بود دفاع از پایان نامه و جشن فارغ التحصیلی میتوانست بخش مهمی باشد... آدری ، سارا ، خاله ژاکلین ، مامان ، دنیا ، نارین ، ترانه ، خانواده ی شکوه جون را هم دعوت کرده بودم ، مهر شکوه جون و پدرانه های آقای آرین را دوست داشتم ... بامداد هم که مطمئنا با آن اس ام اس بی پاسخ چند ماه پیش نمی آمد... فرداد مثل همیشه جلسه بود نمیتوانست بیاید

وقتی روی سن رفته بودم تمام وجودم می لرزید اما نگاه تحسین بر انگیز تمامشان دلم را قرص میکرد که هنوز انقدر خوش شانس هستم که این چند نفر دوستم دارند و دوستشان دارم...

همه برایم گل اورده بودند ... در تمام عکسها اشک در چشمانم بود... استاد صدیق برایم یک جلد حافظ نفیس خریده بود ...

شکوه جون و اقای ارین هم یک تابلوی زیبا از کارهای ترانه برایم گرفته بودند... کادویی که یاد اور انها بود هم هنر ترانه ... مامان همه را دعوت کرده بود رستوران ... با اینکه حس بچه های لوس و خنگ را داشتم که به ضرب این چیزها میخواهند انگیزه ی درس خواندن برایشان ایجاد کنند خوشحال بودم... این کودکانه ها هم گاهی قشنگ میشد ...

مامان شب در خانه گریه کرده بود ... گفته بود همیشه تحسینم کرده و ارزو داشته پدر هم در این لحظه کنارمان باشد ... پا به پای هم اشک ریخته بودیم... پا به پای هم دلتنگ شده بودیم ... هم را در آغوش گرفته بودیم ...

میخواستم ساعتی را هم برای آقا یوسف صحبت کنم ... بگویم از انکه دلم میخواست سینا سراغی میگرفت... میدانست که امروز برایم روز مهمی است ... نتیجه را میپرسید ... برایم آرزوی موفقیت میکرد ... صدای پیامک که امده بود احساس کرده بودم یعنی خدا صدای دلم را شنیده ... میتواند اسم سینا روی صفحه ی گوشی نقش بسته باشد ؟ ! ...

بامداد بود ... : فرفره کوچولو بهت تبریک میگم ... میدونم امروز چقدر برات روز مهمی بوده ... دوست نداشتم با حضورم برات احساسات ناخوشایند ایجاد کنم ... مطمئنم موفق خواهی بود ...

(روح بامداد چقدر بود ؟ ... از بزرگ هم بزرگتر بود... در کمال بی احترامی پاسخش را نداده بودم و حالا دوباره به من گفته بود فرفره کوچولو و تبریک گفته بود ؟ )

- سلام آقای آرین ... مرسی از اینکه به یادم بودید... حضورتون بی شک خوشحالم میکرد

(اگر من بودم به گفتن یک پررو در پاسخ کفایت میکردم ...اما بامداد مثل من نبود )

- اگر اینطوره میتونم به صرف شام دعوتت کنم با تبریک و تاخیر

- خوشحال میشم

- قرارمون فردا شب ... ساعت 8 میام دنبالت

بامداد قاطع ، کوتاه و مردانه باز مهربان شده بود ... مرا به صرف شام دعوت کرده بود ... منی که هنوز منتظر بودم از سینا خبری شود...

...

به مامان گفته بودم شام را با بامداد بیرون میخورم ...

romangram.com | @romangram_com