#به_سادگی_پارت_71


بامداد به شکوه جون گفته بود تا غذا اماده شود استراحت کنم... شکوه جون با کمال میل پذیرفته بود...

خوشحالی اما زیاد طول نکشیده بود ...دیگر از اتاق بامداد و بوی عطر و لحافش خبری نبود





باید میرفتم اتاق مهمان ... رنگ امیزی تمام شده بود ... که کاش هیچوقت نمیشد ...

در ان لحظه میتوانستم از ان معمار با ان اتاقی که تعبیه کرده متنفر شوم...

بعد از شام خوشمزه ی شکوه جون و شوخی های اقای ارین که همیشه پدر را برایم یادآور میشد بامداد اصرار کرده بود خودش ما را میرساند

مامان خیلی تشکر کرده بود...

وقتی زیر لحاف گل گلی خزیدم دخترانه هایم دوست داشت از بامداد برای ساعات خوبی که گذشت تشکر کند...

گوشی را برداشتم ...برایش نوشتم: اقای ارین امروز خیلی لطف کردید... واقعا ممنون

5 دقیقه هم نگذشت که جوابش امد : کاری نکردم ... تو فقط زود خوب شو فرفره کوچولو ...

اصلا دوست داشتم اسمم را از فدرا تغییر دهم بگذارم فرفره ... بس که شنیدنش از زبان بامداد شیرین بود ...

مطمئنا اگر نام خودم را ایتطور صدا میکرد میمردم...





ترم تابستانی هم تمام شده بود... از تابستان هم چیزی نمانده بود... ترم دیگر کلا درسم تمام میشد... دلم برای دانشگاه تنگ نمیشد اما برای استاد صدیق ، ادرینا ، سارا و خل بازیهایمان تنگ میشد ...

قرار بود با فرداد و دنیا بروم کیش... آفتاب گرفتن از دخترانه هایی بود که دوست داشتم... تماسها ی سینا چندوقتی بود کم شده بود... بامداد جدید هم هنوز برایم غریبه بود... مزه ی شیرین فرفره کوچولو گفتنش بعد از چند هفته هنوز زیر دندانم بود... آدرینا درگیر گارن بود... چسبیدن سارا به احسان هم جدید نبود ... این مسافرت را لازم داشتم ... دور از همه ...

دلم برای شوخی های وحید تنگ شده بود... محیط تازه حتی برای چند روز حالم را خوب میکرد...

romangram.com | @romangram_com