#به_سادگی_پارت_69


- خب به خاطر کارای جشن من اینطوری شدی ...

- لوس نشو بابا آدری رفتم دکتر ...الانم که اینجام اماده ی برداشتن جزوه برای عشاق

- افرین به تو که میدونی برای چی اینجایی... پس برم سریع با گارن جونم آشتی کنم





حالم خیلی هم خوب نبود... نگاه تبدارم را به استاد دوخته بودم ... برای فراموشی حال بدم جزوه برمیداشتم... بالاخره عقربه ها ی ساعت دلشان سوخته بود رضایت داده بودند ...

- فدرا من امروز میرم خونه ی گارن با تو نمیام...حالت خوبه ؟ میتونی رانندگی کنی ؟

- اوه اوه مهمون بازی شروع شد... ماشین نیاوردم اصن ... حالم که خیلی مساعد نیست اعصابشم نداشتم... با آژانس میرم ...

نفهمیدم چطور به بچه ها درس دادم ... وقتی برای کارگروهی معنی انگلیسی کلمات را میپرسیدند احساس میکردم مغزم را لای منگنه گذاشته اند ...

خاونم خرد منشی آموزشگاه گفته بود آژانس نیم ساعت دیگر میرسد ... حاضر نبودم حتی لحظه ای دیگر ازدحام اموزشگاه را تحمل کنم... از میدان کاج دربست میگرفتم...

دست به پیشانیم گذاشتم ... تبم انقدر بالا نبود که توهم بزنم ... پس این هیبت تکیه به ماشین زده چه میگفت ! بامداد دم آموزشگاه چه میکرد... حتی نمیتوانستم به سمتش قدم بردارم ... وزنه های سربی به پایم آویزان شده بود... نکند اتفاق بدی افتاده بود... اگر نه او اینجا چه کار داشت ...

- سلام ... خوبید ؟ ... اتفاقی افتاده ؟ شما اینجا چیکار میکنید ؟

- سلام ... شکوه جون مامانتو برده خونمون ... مامانت نگران بود گفت ماشین نبردی حالت خوب نبوده... اومدم دنبالت بریم خونه ی ما

( این دیگر جلل الخالق داشت ! بامداد آمده بود دنبال من ! هضم نمیشد)

- مرسی ...لطف کردید ولی من یکم بی حالم ...اگه اجازه بدید برم خونه یکم استراحت کنم...

- خونه ی ما هم میتونی استراحت کنی... قول میدم ازت کار نکشیم

مثل مجسمه ها ایستاده بودم بامداد رو به رویم که جدید بود را تفسیر میکردم... در ماشین را برایم باز کرد

: بفرمایید...

romangram.com | @romangram_com