#به_سادگی_پارت_67


وقت شام خاله ژاکلین کمی آرامتر شده بود... غذا را به یکی از کیترینگهای به نام سفارش داده بودند... همه چیز عالی بود... سارا از خودش پذیرایی میکرد... آدری و گارن با نگاه قربان صدقه ی هم میرفتند... از قشنگ ترین شبهای زندگی 23 ساله ام بود... اما باعث نمی شد اشک از چشمانم نریزد... تمام لحظات همراه آدری از ذهنم مثل حلقه ای فیلم میگذشت... ادری از ارزشمندترینهای زندگی ام بود... خوشحال بودم که با گارن تقسیمش میکردم... پسر خوبی بود... باز بوی عطرش زودتر از خودش اعلام وجود کرده بود





- با اینهمه فعالیت یه چیزی میخوردی... از اول جشن داری مثل فرفره میچرخی...

(بامداد دیگر ان مرد پر ابهت ترسناک نبود... افعال مفرد برایم به کار میبرد... فرفره صدایم می کرد... برایم غذا می اورد)

بشقابی که دستش بود سمتم گرفت... : بیا... دیدم هیچی نخوردی گفتم بیهوش نشی... آدم یه وقتایی احساس میکنه شکننده ترین موجود روی زمینی

(ذهنم توانایی پردازش این حرفها از زبان بامداد را نداشت... )

- دستتون درد نکنه ...چرا زحمت کشیدید ؟

- زحمتی نبود... نوش جان

برایم سالاد کشیده بود با کمی جوجه و بیف... مطمئن بودم اگر خودم سر میز میرفتم جز این چیزی انتخاب نمیکردم... بامداد خیلی راحت تر از سینا میتوانست مرا ورق بزند... انگار مرا از بر بود... اما دیر آمده بود... کژال داشت... من هم یک سینای نصف و نیمه ی غیر مستقیم ...





دویدن دنبال کارهای آدری و ایستادن در تراس کار دستم داده بود... گلودرد ، تب و آبریزش امانم را بریده بود... سارا میگفت هیچیت ادمیزادی نیست تو تابستون اخه کی سرما میخوره ! آدری هم حالم را پرسیده بود... مامان مرتب آبمیوه درمانی میکرد... عصبانی بود...میگفت تا دکتر نری خوب نمیشی... نمی رفتم ...آمپول دوست نداشتم...

- مامان گوشیم داره زنگ میزنه از رو میز ناهارخوری میدیش ؟ ...لطفا...

- سلام... خوبی سینا جان ؟ ... نه فدرا هست سرما خورده بلند نمیشه بره دکتر... شما که خودت پزشکی به این بفهمون دکتر نره خوب نمیشه

(یعنی مامان عالی بود ... داشت گزارش مرا به سینا میداد...

- باشه ... از من خداحافظ

-سلام...

romangram.com | @romangram_com