#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_198

مهبد بي جون توي بغلم بود.

بلند زدم زير گريه و تند تند تكونش دادم.

_مهبد، مهبدم... توروخدا تنهام نذار. مهبدم من بدون تو ميترسم. قول دادي تنهام نذاري نامرد...

جيغ زدم:

_لعنتي بايد سرقولت بموني ميفهمي... مهبد پاشو زندگيم پاشو...

همينطوري هق مي زدم و التماسش مي كردم كه بلند شه.

يهو يه نفر منو كنار زد.

عمو شهروين و نياسان بودن. نياسان دستش رو زير دماغ مهبد گرفت و به عمو شهروين گفت:

-بجنب شهروين هنوز نفس مي كشه.

يكم آروم شدم حس كردم حالا ميتونم نفس بكشم.

عموشهروين مهبد رو روي كولش انداخت و به سختي شروع كرد با قدم هاي بلند و تند به جلو رفتن . من و نياسان هم پشت سرش با سرعت قدم بر مي داشتيم.

وقتي از جنگل خارج شد



يم يه ون سفيد بيرون جنگل بود.

نياسان در ون رو باز كرد ون درست مثل يه آمبولانس بود.

يه مرد جوون با يه روپوش سفيد توي ون نشسته بود و وقتي مهبد رو ديد به سرعت كارش رو شروع كرد.

چون مهبد گرگينه بود نمي شد ببريمش بيمارستان و اين مرد پزشك شخصي مهبد بود و خودشم يه نيمه گرگ بود.

كنار تخت نشسته بودم. دستمال مرطوب رو روي صورت مهبد كشيدم. جاي زخم كهنه اي كنار سرش خودنمايي مي كرد. قفسه ي سينش به آرومي بالا وپايين مي رفت.


romangram.com | @romangram_com