#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_194

_اره ولي نتونستم چيز زيادي ازش بپرسم.

-منظورت چيه؟

_اون بهم اين بطري آب رو داد و گفت بايد بريزمش رو شايان ولي بهم نگفت كي و چجوري...يهو همه چيز ناپديد شد.

مهبد- نگران نباش شايان خودش مياد پيشمون. اون همين الانم داره دنبالمون ميگرده... مطمئنم قبل از اين كه از جنگل خارج بشيم خودش رو بهمون ميرسونه.

اين رو گفت و بعد دستم رو گرفت.

-بريم. بايد هرچه زودتر تو رو برسونم يه جاي امن

دستم رو از دستش كشيدم و گفتم:

_نه منم ميخوام با تو باشم.

مهبد- اين خيلي خطرناكه... شايان قطعا تنها نمياد.

_من از چيزي نميترسم و هيچ جايي هم نميرم. مهبد اين ها همه مربوط به خانواده ي منه...

همينطوري داشتيم بحث مي كردم كه خنكايي رو از پشت سرم حس كردم. وقتي برگشتم يه چيزي به سرعت از پشت سرم رد شد.

مهبد دستش رو روي دماغش گذاشت و به نشونه ساكت باش نگاهم كرد.

دستم رو گرفت و من رو نزديك درخت كشيد.

مهبد- هر اتفاقي كه افتاد تا وقتي كه بهت نگفتم از اينجا بيرون نيا وگرنه جون هردومون رو به خطر ميندازي...

سرم رو تند تند تكون دادم.

ازم دور شد و جلو تر رفت برگشت و بهم نگاه كرد وقتي چشم هاي وحشت زده و نگرانم رو ديد با قدم هاي بلند و باسرعت به سمتم اومد، گردنم رو گرفت و ل*ب*هاش رو روي ل*ب هام گذاشت.

وقتي ازم جدا شد نفس نفس مي زد.

-هيچ وقت تنهات نميذارم نيسا پس بهم اعتماد كن.


romangram.com | @romangram_com