#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_182

به آغوش تنها برادرم پناه بردم. انقدر دلم واسش تنگ شده بود که نمیخواستم یک لحظه هم ازش جدا بشم. تا حالا توی کل زندگیم انقدر از نیاسان دور نبودم.

زن داداش، خاله آبدیس و خاله ملورین به شدت نگرانم بودن و با دیدنم انگار خیالشون راحت شده بود.

زن داداش مهبد رو به داخل دعوت کرد و همه باهم داخل خونه شدیم.

بچه ها رو توی اتاق فرستادن تا بتونیم راحت تر صحبت کنیم.

خاله ملورین کنارم نشسته و دستم رو توی دست هاش گرفته بود و دلداریم می داد.

خاله ملورین:

-نگران نباش عزیزم. شایان شاید خیلی قوی باشه ولی اون قبلا یه انسان بوده ...شاید تقصیر من بوده که اون اینجوری شده ولی قبلا خیلی آدم خوب و مهربونی بود. نباید هیچ وقت بترسی.

لبخندی به مهربونیش زدم و سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم.

عمو وهرام درحالی که گازی به سیب توی دستش می نشست طرف دیگه ام نشست و دستش رو روی موهام کشید.

عمو وهرام- وقتی نبودی فهمیدم که اگ ازدواج کنی و جای دوری بری از بی حوصلگی تلف میشم.

بلند خندیدم.

-عمو وهرام توام از این جور حرفای احساساتی بلدی؟

آروم در گوشم گفت:

- همش نمایشه دختره ی خل... اگ نمایش بازی نکنم و الان سر به سرت بذارم آبدیس گردنمو با گیوتین میزنه تقدیم تو می کنه.

انگشتم رو توی پهلوش فرو کردم ک به خودش پیچید و ریز خندیدم.

عمو شهروین سرفه مصلحتی کرد و بعد رو به مهبد کرد.

منتظر بودم تا هرچه زودتر حرف هاش رو بشنوم وبه این دلشوره ای که داشت عذابم می داد خاتمه بدم.

عمو شهروین-باید هرچه زودتر به این موضوع خاتمه بدیم. الان سالهاست که زندگی ما توی دستای امسال شایانه و باهامون بازی میکنه. چندسال پیش با شکست خوردنش فکر کردیم همه چیز تموم شده اما اون تسلیم نشد ورفت و قدرتمند تر برگشت.


romangram.com | @romangram_com