#به_همین_سادگی_پارت_94
-انشاءالله یه فرصت دیگه. چشم بزرگیتون رو.
کمی خم شدم و گونهی سرخ و سفید امیرسام رو بوسیدم.
-خداحافظ خوشگل خاله.
امیرمحمد به لحن بچگانه و لوسم با امیرسام خندید؛ اما مهم نبود کودک درونم فعال میشد موقع روبهرو شدن با بچهها و من این حس گمشده رو دوست داشتم.
با یه خداحافظی از ما دور شدن و نگاه ما هم بدرقهشون کرد. انگشتهام آروم با انگشتهای امیرعلی فشردهتر شد.
-دلت بزرگه.
با پرسش چرخیدم به سمت صورتش تا منظورش رو بفهمم. منظور حرفی رو که نوازشگونه گفته بود و برای من یه تعریف حساب میشد. انگشت سردش نوازشگونه کشیده شد پشت دستم و بدنم با این نوازش به گز گز افتاد.
-با همه دلخوریت از حرفهایی که شنیده بودی، نذاشتی ناراحت بره با اینکه حق با تو بود و بیاحترامی نکرده بودی.
از تعریفش، از نوازش آروم انگشتش غرق خوشی شدم و با یه نفس عمیق و بلند نگاهم رو دوختم به آسمون سیاه و توی دلم گفتم«خدایا به خاطر کدوم خوبی اینجوری پاداشم دادی امشب؟! شکرت.»
-بیزارم از کینههایی که بیخودی رشد میکنن و ریشه میدوونن و همهی احساس قلبت رو میخشکونن، وقتی که میشه راحت از خیلی چیزها گذشت کرد.
romangram.com | @romangram_com