#به_همین_سادگی_پارت_78


-سلام محیا جون خوبی؟

صورتم رو از صورت یخ کرده‌ی امیرسام جدا کردم و با نفیسه دست دادم.

-سلام ممنون. شما خوبین؟

لبخند پررنگی به صورت پسر کوچولوش که توی بغل من بود زد.

-ممنون. اذیتت نکنه؟

دوباره محکم به خودم فشردمش، دلم برای بچه‌ها می‌رفت.

-نه، قربونش برم.

نفیسه رفت سمت مامان که امیرعلی رو دیدم. با همه احوالپرسی کرده بود و نگاهش روی من بود، گرم شدم از نگاهش که با یه لبخند آروم بود. حسم می‌گفت دیگه این لبخند اجبار نیست، شاید هم بود؛ ولی من خوشحال شدم از این لبخند کم‌رنگش که کمیاب بود برام. قدم‌هام رو بلند برداشتم سمتش تا واسه احوالش رو پرسیدن پیش‌قدم بشم.

-سلام.

انگشت تا شده‌ی اشاره‌ش رو روی گونه امیرسام کشید و نگاه دزدید از چشم‌هام که داد می‌زد عاشقتم امیرعلی.

romangram.com | @romangram_com