#به_همین_سادگی_پارت_76


لبم رو گزیدم تا شرمندگیم به چشم بیاد.

-ببخشید.

بابابزرگ با همون لبخندی که همیشه جزئی از صورتش بود نگاهم کرد، از اون لبخندهای بابابزرگانه که درجه‌ی آرامش دهنده‌ش بیشتر از لبخندهای پدرانه است.

-پس پسرم کو؟ اون هم کم پیدا شده.

با گیجی گفتم:

-پسرتون؟

بابا چون حواسش به ما بود با خنده‌ای به گیجی من، بلند گفت:

-امیرعلی دیگه.

ابروهام رو بالا دادم و بابابزرگ خندون شد از «آهان» گفتن بامزه‌ی من.

خیلی دلم می‌خواست حداقل پیش بابابزرگ گله کنم از این نوه‌ش که حالا شوهر بود و همه توقع داشتن من ازش خبر داشته باشم؛ ولی خودش از من خبری نمی‌گرفت و من هم همیشه بی‌خبر از احوالش. اما خب نمی‌شد، اجبارها باعث خوب رفتار کردن من و امیرعلی شده بود و این حرفم می‌شد مسخره‌ترین گله دنیا. فقط تونستم جوابی رو که به مامان‌بزرگ دادم رو دوباره طوطی‌وار بگم.

romangram.com | @romangram_com