#به_همین_سادگی_پارت_72
با ابروی بالا پریده نگاهش کردم و امیرعلی حرفش رو تکرار کرد. من هم مطیع چشم بستم و به ثانیه نرسید، دستهای خیس امیرعلی نشست روی صورتم و انگشتش رو محکم روی لب و لپهام کشید. دو بار این کار رو تکرار کرد و من بدون باز کردن چشمهام، لبریز شده بودم از حس خوب.
نرمی حوله رو روی صورتم حس کردم و چه حیف که دستهاش عقب کشیدن.
-دیگه این کار رو نکن، صورتت سیاه شده بود.
صورتم رو خشک کردم و مگه بعد از این همه، حالم خوب میشد؟
-قول نمیدم.
صدای نفس آرومش رو شنیدم که نشون میداد حریف شیطنت من نمیشه. خدایا چه خوب که در این حوالی که من هستم و امیرعلی، همیشه تو هستی که برام لحظههایی بسازی به یاد موندنیتر از خاطرههای بچگیم.
***
حسابی توی فکر بودم و پوست دور سیب رو مارپیچ میگرفتم. با بلند شدن امیرعلی بیحواس و هول کرده گفتم:
-کجا میری؟
چشمهای امیرعلی گرد شد و بعد از چند ثانیه صدای خنده همه رفت بالا و من خجالتزده لب پایینم رو گزیدم. خب چی کار میکردم در یه لحظه ترسیدم از دور شدنش و از بین رفتن این اجباری که کنار من روی مبل نشسته بود، از دود شدن اون همه حال خوب سر شبی.
romangram.com | @romangram_com