#به_همین_سادگی_پارت_70


-سوال پرسیدم محیا!

لبخندم جمع شد و نگاهم مات. دست‌هامون رو جلوتر آورد.

-بوش اذیتت نمی‌کنه؟

از بوی تند روغن ماشین و بنزین متنفر بودم؛ ولی نمی‌دونم چرا امشب اذیت نشدم، تازه به نظرم دوست‌داشتنی هم اومد وقتی که قاطی شده بود با عطر دست‌های خسته‌ی امیر علی.

آروم سر تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.

-نه خیر اذیتم نمی‌کنه؟ به چی می‌خوای برسی؟ نمی‌فهمم منظور حرف‌ها و طعنه‌هات رو.

نگاه آرومش که سر خورد توی چشم‌هام، باز هم لبخند نشست روی لبم و بی‌هوا شدم اون محیا‌ی عاشق و خیال‌پردازی‌هاش. هر دو دستش رو به هم نزدیک کردم و بـ ـوسه‌ی نرمی روشون نشوندم و باز هم نفس کشیدم عطر دست‌هاش رو که امشب عجیب گرم بود. باز هم شوکه شد و یه قدم عقب رفت؛ ولی دست‌هاش بین دست‌هام موند. چرا نمی‌خواست عادت کنه بین خودم و خودش این بـ ـوسه‌ها طبیعیه؟! مهربون شدم که چشم‌هاش رو صاف کنه و من رو ببینه.

-آب حیاط سرده بیا بریم روشویی توی راهرو دست‌هات رو بشور.

چشم‌هاش رو روی هم فشرد، محکم. این بار نفهمیدم عصبی بود یا کلافه، نفسش رو که با صدا بیرون داد با هم رفتیم توی خونه و من یکی از دست‌هاش رو ول نکردم و این حق من بود. درِ دستشوییِ توی راهرو رو با دست آزادم باز کردم و خواستم برم که این‌بار امیرعلی انگشت‌هام رو بین دستش فشرد و من جونم برای همین کارهای کوچیک می‌رفت.

-صبر کن، کجا میری؟

romangram.com | @romangram_com