#بازتاب_پارت_174
بی هدف دست دراز کردم و از تو ظرف دوتا دونه نخود برداشتم و به دهان بردم.
_ توهومن رو نمی شناسی پاش برسه غیرمنطقی ترین آدم عالم میشه.
و تو دلم اضافه کردم." مخصوصا وقتی همین چندساعت قبل یه جاذبه ی وحشتناک رو واسه اولین بار جفتمون تجربه کردیم."
_ لااقل به خالد اطلاع بده تا بهش بگه. آخه اینجوری که نمی تونی ازدستش فرار کنی. اصلا هومن اولین جایی که به فکرش می رسه همین جاست.
وحشت زده دستشو گرفتم.
_ یه وقت بهش نگی اینجام؟
_ نترس من حرفی نمی زنم اما تو دوست داری که اینطوری پریشون شه؟ به فرض من نگم،شنبه تو کارخونه که می بینتت.
صدای زنگ گوشیم حواسمو پرت کرد. ژاله با خنده پرسید.
_ خودشه؟
کلافه سرتکان دادم.
_ نه روزبه ست. اینم منو روانی کرده، قرار بود خیر سرم امروز برم و همه چیزو تموم کنم.
_ خب پس چرا نرفتی؟!
رد تماس زدم و رو به ژاله جواب دادم.
_ گفتم که بهت، هومن اومد و داد و بیداد راه انداخت...حالام اصلا آمادگیشو ندارم ببینمش، بمونه واسه بعد.
_ اینقدر دست دست نکن، دیر می شه ها.
_ این شکری که خوردم باید حالا حالاها بابتش تاوان پس بدم.
_ بس که به این قضیه پیله کردی. چقدر گفتم نکن.
دستامو تو هم قلاب کردم و سرمو پایین انداختم.
_ دست خودم نبود. بعد فوت بابابزرگ دنبال جیزی بودم که خودمو باهاش آروم کنم. بامرگش همه یه جورایی دورمو خالی کرده بودن، هیچ امیدی به زندگی نداشتم. زد به سرم لااقل یه چیزی رو به خودم ثابت کنم. اینکه واقعا لیاقتم چیه؟ یکی مث روزبه یا...
_ حالا بهت ثابت شد؟
نگامو ازچهره ی کلافه اش گرفتم و به درباز اتاق و جسم نیمه جون رضا دوختم.
_ می خوام از اینجا برم. شاید حق با هومن باشه موندنم همه چیزو بدتر می کنه.
romangram.com | @romangram_com