#بازتاب_پارت_169
ساعتی بعد با اطمینان از ثبات نسبی شرایط سام بعد اون وضعیت بحرانی، به خونه برگشتیم. بااینکه تموم اون روز و دو روز بعدش ناراحت و غصه دار از اتفاق رخ داده بودم اما باز ارتباطمو با روزبه قطع نکردم.
اونقدری فرصت می خواستم که آخرین حرفامو هم بهش بزنم وبعد واسه همیشه از زندگیش بیرون برم.
عصرجمعه بود و هومن ساعتی می شد برای دیدن یکی از دوستانش که ظاهراً من نمی شناختمش بیرون رفته بود. از وقتی تصمیم گرفتم همه چیزو تموم کنم ذهنم مدام درگیر مشکلات ریز و درشتی که داشتم، می شد. انگار پس زدن بغض و نفرتی که از کار روزبه داشتم،باعث شده بود اوضاع و احوال زندگیمو بهتر ببینم.
نه خونه ای داشتم، نه پشتوانه ای مالی، نه حتی کسی که بتونم بهش تکیه کنم. یه دختر بیست و هفت ساله ی تنها که کارگر کارخونه ی لامپ سازی بود و صمیمی ترین دوستش همبازی دوران بچگیش بود که بهش می گفتن نعیم خله.
البته عمه شکوفه هم بود که اگه کامران میذاشت محبت و مهربونیش رو می تونستم با آ*غ*و*ش باز بپذیرم، ژاله هم بود. دوست و همکاری که روحیه و اراده اش توکنار اومدن با مشکلات تحمل این روزای سخت رو برام آسون می کرد، خالد هم بود. مثل همیشه یه گوش شنوا که اگه می خواستم حرفای ناگفتمو هم می شنید. و هومن که بود و بودنش اونقدر لازم که نمی تونستم ازش چشم بپوشم، که حاضر بودم تو این خونه با کله شقی و نافرمانیم زندانی شم امامنو از خودش دور نکنه.
نه به خاطر اون حمایت های هفده سالش، نه بابت اون محبت نامحسوس پدرانه ای که تو این مدت بهم داشت. محبتی که هرگز رنگ دلسوزی به خودش نگرفت.
این روزا حس من بهش درست مثل اون شوک کوچیک عاطفی دوره ی نوجوونیم بود که شاعرم کرد اما حالا خیلی قوی تر و مصمم تر تو دلم ریشه انداخته و رشد کرده بود. از این حس می ترسیدم، از این وابستگی مطلق که تهش نکنه یه چیزی باشه مثل حسی که الآن به روزبه دارم هراس داشتم.
نمی خواستم هومن رو اینجوری از دست بدم. پس چه بهتر که تلاش می کردم به این حس بها ندم و نادیده بگیرمش. گاهی نداشتن تحملش از، از دست دادن آسون تر بود.
وخب با همه ی این آدمای دور و برم و عواطف سرگردون و حرفای نگفته و تلمبار شده رو دلم من باز تنها بودم. و این تنهایی تو این شرایط اگه دیوونه ام نمی کرد شانس آورده بودم.
رو تخت هومن دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد. تو جام نیم خیز شدم و اونو از کنار متکا برداشتم. روزبه در حال تماس بود و من تو عذاب پاسخ دادن و ندادن دست و پا می زدم. اگه قرار بود همه چیزو تموم کنم باید از یه جایی شروع می کردم.
جواب که دادم طبق معمول این چندروز، با ناراحتی از شرایط سام و بیرون اومدنش از اغما صحبت کرد و حرفی از هانیه پیش نکشید.
_ روزای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتیم پریسا. هیچ وقت تا این حد ترس از دست دادنش رو تجربه نکرده بودم. واقعا دلم نمی خواد دیگه تکرار بشه.
آروم زمزمه کردم.
_ تو بابای خوبی هستی.
_ داری دلداریم می دی مگه نه؟ خودمم خوب می دونم چقدر این مدت در حقش کوتاهی کردم. یعنی از وقتی که من و مادرش جدا از هم زندگی می کنیم دیگه سعی نکردم مثل قبل بهش نزدیک باشم. اون درسته سنی نداره اما این چیزارو درک می کنه و عذاب می کشه.
_ شاید بهتر باشه یه چیزایی رو براش جبران کنی... با موندنت کنار مادرش.
یه سکوت سنگین بعد حرفی که جسورانه پشت گوشی به زبون آوردم برقرار شد. وحشت زده چشمامو بسته بودم و قلبم تند تند به قفسه ی سینه ام می کوبید. حس می کردم پشت این سکوت طوفان بدی در راهه.
_ تو اینطور میخوای؟!
تو لحن صداش آرامش اضطراب آمیزی بود که قدرت بیان خواسته ی قلبیمو ازم می گرفت. حالا که زندگیش رو بهم زده بودم، پوسته ی موجه و قابل احترام شخصیتش رو جلوی خونوادش شکافته بودم، همسری که دوسال می شد باوجود اسمش تو شناسنامه ی اون جدا ازش زندگی می کرد رو با اعلام حضورم ترسونده و به جونش انداخته بودم...
از نظر اون می تونستم پا پس بکشم؟ می تونستم خیلی راحت چشم رو همه چیز ببندم و بگم بیا تمومش کنیم؟
صدام می لرزید و ذهنم مدام رو این شاخه و اون شاخه می پرید.نمی تونستم براش یه دلیل منطقی بیارم و این از منی که تو این مدت فقط به فکر ثابت کردن اشتباه روزبه و ضربه زدن بهش بودم،چندان بعید نبود.
_ از وقتی سام تو بیمارستان بستری شده... راستش من کودکی قشنگی نداشتم نمی خوام واسه اون بچه... دروغ نمیگم تو پدر خوبی هستی. اگه کنارشون بمونی... واسه منم این آسون نیست اما...
romangram.com | @romangram_com