#بازتاب_پارت_160


_ نه کافی نیست، حالا حالاها باید تاوان پس بده.

ژاله از سر تاسف سرتکان داد و با یه خداحافظی آروم و زیر لب تنهام گذاشت. اونم خوب می دونست حرف زدن تو این شرایط با من بی فایده ست.

عصبانی بودم، از دست خودم ورفتارهای این چندوقت اخیر هومن. چرا کاری می کرد که من حس کنم نسبت بهش عذاب وجدان دارم؟

برگشتم و با نگار چشم تو چشم شدم. لبخند تصنعی و بی رنگی رو لبم نقش بست و اون خیلی سردتر از من این لبخند رو جواب داد. انگار اعتبار دوستی ما تا جایی بود که اون با هومن ارتباط داشت.

نفسمو کلافه فوت کردم و از کنارش گذشتم وبه سمت در خروجی رفتم. سرویس هنوز نرفته بود اما ماشین هومن هم تو پارکینگ نبود واین جای شکر داشت که لااقل یه بار مارو با هم نمی بینه.

سرمو بی اختیار بالا گرفتم و یه سوال ذهنمو قلقلک داد. گیرم هومن ندید، اون بالایی چی؟ اونم نمی بینه؟

سعی کردم تردیدی که این روزا به سراغم می یاد، پس بزنم. من نمیخواستم پشیمون شم. شده حتی روزبه رو واسه ی همه ی عمرش فقط شرمنده ی اشتباهش کنم، از تصمیمم روبر نمی گردوندم.

از جلوی نگهبانی رد شدم و اون ماشین رو جلوی پام نگهداشت. از چهره ی گرفته و کلافه اش پیدا بود خبرای خوبی نداره.

_ اوضاع زندگیم بهم ریخته،حدس بزن چی شده.

_ سام حالش خوبه؟!

_ نه اونم خوب نیست اما موضوع اصلا مربوط به سام نمیشه.

به طرفش برگشتم و منتظر نگاش کردم و اون انگار از گفتن موضوع اکراه داشت که نگاشو دزدید.

_ هانیه برگشته خونه.

جاخوردم، اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم.

_ میخواد باهات زندگی کنه؟!

_ نمی دونم دردش چیه. دوست ندارم سام از نزدیک شاهد تنش بین ما باشه. تواین شرایط مجبورم سکوت کنم.

دستامو تو هم قلاب کردم و با اخم به جلو خیره شدم.

_ تو که می دونی شرط من چی بود.

_ یکم دیگه صبر...

برگشتم و نگاه تندی بهش انداختم.

_ خوبه دیگه، تا زمانی که همه چیز به دلخواه توئه حرفی نیست اما نوبت به من که می رسه...

_ همه چیز به دلخواه منه؟...مطمئنی پریسا؟! اینکه نمی دونم این مدت کجا و با کی داری زندگی می کنی هم شاملش می شه؟

romangram.com | @romangram_com