#بازتاب_پارت_142
_ نه عمه،من باهاتون جایی نمی یام.
_ پریسا؟!
_ فکر می کنین اگه بیام بی خیال روزبه می شم؟ ما می خوایم با هم ازدواج کنیم.
_ تو اینکارو نمی کنی. من نمیذارم.
ابرویی بالا انداختم و بی رحمانه پرسیدم.
_ مثلا چطوری می خوای جلومو بگیری؟
_ پاشو وسایلت رو جمع کن، حق نداری دیگه تو این خونه بمونی.
تلخ خندیدم.
_ باشه همین کارو می کنم.
از کنارش گذشتم و به سمت پله ها رفتم. به محض رسیدن به اتاقم اولین چیزی که به چشمم خورد یه کوله پشتی تقریبا جا دار بود که می تونستم وسایلمو توش جا بدم.
هرچی که به ظاهر ضروری و به درد بخور بود توش چپوندم و نگاه کوتاهی به دورتادور خونه انداختم وبیرون رفتم.
پایین پله ها کلیدهای خونه رو به طرف عمه گرفتم.
_ من که گفته بودم هروقت بخوای خودم دودستی تقدیمت میکنم. حالام ممنونم که اجازه دادین یه مدت اینجا بمونم.
دربرابر چشمای بهت زده ی عمه و کامران به سمت در رفتم.
_ داری کجا می ری؟
_ سرخونه و زندگیم. دیگه برام مهم نیست روزبه زنشو طلاق می ده یانه. همین امروز، شده موقت هم زنش می شم.
_ کامران این چی داره می گه؟! تورو خدا جلوشو بگیر.
تا کامران یه قدم به طرفم برداشت سرش داد زدم.
_ به من نزدیک شدی، نشدی ها. دیگه نمیذارم کسی برام تکلیف تعیین کنه.
_میخوای کجا بری؟
_ به کسی ربطی نداره.
_ آخه دختر جون ما چه هیزم تری بهت فروختیم که همچین میکنی؟
romangram.com | @romangram_com