#بازتاب_پارت_140
_ بابابزرگ رفته پیش خدا،نعیم.
مصرانه سرتکان داد.
_ می یاد...می یاد من می دونم. با آژانس می ریم دنبالش.
استکان چاییمو تو نعلبکیش برگردوندم و ناراحت از جام بلند شدم. دلم گرفته بود، از خودم، از هومن،حتی از بابا بزرگ که بی خداحافظی رفته بود.
صدای زنگ گوشیم باعث شد دستی برای نعیم تکان بدم وبه سمت خونه قدم بردارم.
_ سلام عمه خوبی؟
_ سلام کجایی تو؟ چرا به گوشیت جواب نمی دی؟
_ صداشو نشنیدم، آخه بیرونم.
_ مگه تعطیل نشدی؟
پیچیدم تو کوچه مون.
_ چرا یه ساعتی می شه تعطیل شدم. پیش نعیم نشسته بودم.
_ من و کامران تو راهیم، داریم می یایم اونجا.
گوشی رو گذاشتم ما بین انحنای شونه و سرم. و دروباز کردم.
_ باشه منتظرتونم.
یه نگاه به گل وگیاه پژمرده ی حیاط انداختم و شلنگ آب رو برداشتم و مشغول آبیاری شون شدم.
داشتم با قیچی باغبونی شمشاد هارو هرس می کردم که زنگ در به صدا در اومد. دست از کار کشیدم ودرو باز کردم. عمه و کامران سرد وسنگین سلامم رو جواب دادند و قدم به داخل خونه گذاشتن. خیلی خوب می دوسنتم این نمی تونه به حرافای این چند وقت اخیرم و دعوای امروز من و هومن تو کارخونه بی ربط باشه.
_ پاشو وسایلتو جمع کن بریم.
_کجا؟!
کامران دست دراز کرد که قیچی باغبونی رو ازم بگیره.
_ خونه ی ما.
_ مگه مجوز ساخت رو گرفتین؟!
عمه پرخاش کنان جواب داد.
romangram.com | @romangram_com