#بازتاب_پارت_138


_آره بریز که بدجوری خسته ام.

زل زده بودم به بخاری که از استکان چاییم بلند می شد و نعیم باز مشغول فوت کردن تو بادکنکش بود.

_ سلام.

سرمو بلند کردم و خیره شدم به خالد که مثل همیشه آروم و با نجابت نگام یم کرد.

_ سلام اینجا چیکار می کنی؟

دستاشو از جیبش بیرون آورد و رفت سمت بساط تا یه چایی برای خودش بریزه. ظاهرا دست نعیم بدجوری بند بود.

_ حوصله ام تو خونه سر رفته بود، اومدم یه قدم بزنم.

_ تا اونجایی که یادمه همیشه قدماتو با هومن می زدی.

یه چهارپایه برداشت و با کمی فاصله کنارم نشست.

_ بدنیست گاهی هم آدم با خودش خلوت کنه.

قندون رو به طرفش گرفتم و ابرو بالا انداختم.

_ میونه تون شکرآب شده، درست نمی گم؟

_ یکم این روزا بی حوصله و کم طاقت شده.

_ بهت از بحث امروزمون تو کارخونه چیزی نگفت؟

تو چشمام دقیق شد.

_ من نمی دونم اصل قضیه چیه و چی بینتون این روزاگذشته اما از یه چیزی مطمئنم. اونم اینه که هومن این روزا اون هومن همیشگی که بیشتر از پونزده ساله می شناسمش نیست.

به طرف نعیم خم شدم و بادکنکی رو که نصف و نیمه باد کرده بود ازش گرفتم و انتهاشو گره زدم. چشماش برق زد و باشوق ازم گرفت.

لبخند نشست رو لبام و حین اینکه خیره به اشتیاق کودکانه اش بودم درجواب خالد گفتم:

_ درست می شه نگران نباش.

_ اینکه به چه قیمتی قراره درست شه نگرانم می کنه.

به طرفش برگشتم وخیلی رک گفتم:

_ پس نگو از اصل قضیه بی خبری. اون بهت گفته.

romangram.com | @romangram_com