#بازتاب_پارت_132


با تصور اینکه هومن از رابطه ی من و روزبه خبر داره، عصبی زمزمه کردم.

_ لعنتی... محاله ممکنه ندونه.

و مطمئن بودم از قرار امروزمم خبر داشته و شاید حتی تعقیبمونم کرده باشه. از چیزی که الان توسر هومن چرخ می خورد، داشتم دیوونه می شدم.

راستش خودمم نمی دونستم دقیقا چمه. من همونی بودم که چند شب پیش اونو با بدترین توهین ها از خونم بیرون کرده بود و حالا می ترسیدم از... اصلا باید از چی می ترسیدم؟ چرا باید تصورات هومن برام مهم می شد؟

_ برام مهم نیست اون بدونه یا نه. به هرحال من و روزبه تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم.

عمه عصبی بهم توپید.

_ تو بی جا می کنی. هنوز اونقدری بی کس و کار نشدی که بخوای سرخود از این غلطا کنی.

پوزخند زدم.

_ منو به خنده ننداز عمه، کدوم کس و کار؟

_ دستت درد نکنه، ماخونوادت نیستیم؟

بانا امیدی لب زدم.

_ خونواده ای که جای محبت واسه آدم تعیین تکلیف کنه خونواده نیست که، قیّمه.

زیرچشمی داشت منو می پایید و همزمان با کلیدی که همراهش بود،درو باز میکرد.

_ تو از حرفای کامران ناراحتی آره؟ اگه فکر میکنی داریم با کوبیدن و ساختن دوباره ی این خونه برات تعیین تکلیف میکنیم همین امروز میرم و ازش می خوام دیگه پیگیر ساخت و ساز اینجا نباشه.. من فکر میکردم اگه اینجارو بسازیم واسه روحیه و آینده ی تو بهتر باشه ولی ...

نفسمو کلافه فوت کردم و پشت سرش وارد حیاط شدم. نمی دونم چرا دنبال توجیه می گشت اما حالا که حرف به اینجا کشیده بود بدم نمی اومد منم حرف دلمو بزنم و سبک شم.

_ من باید خیلی هم ازتون ممنون باشم که برام از این خونه سهمی قائل شدین و نذاشتین آواره شم،باید کلامو بندازم هوا که تو این دور و زمونه همچین خونواده ای دارم که اینهمه به فکرمه اما ازت دلم گرفته عمه. نه به خاطراینکه رخت عزامو درنیاورده کامران همچین پیشنهادی داده یااینکه انتظار داشته باشم تا مدتها بی خیال ارث و میراثت شی، نه این حق توئه و کسی نمی تونه روش دست بذاره. ولی انتظار نداشتم واسه گرفتنش کامران رو جلو بفرستی. مگه ماباهم تعارف داریم؟ خودت می اومدی و می گفتی همچین برنامه ای داری اونوقت من خودم همه چیز رو دودستی تقدیمت می کردم.

عمه نشست رو پله ها و سرشو پایین انداخت.

_ تو از زندگی من بی خبر نیستی پریسا. می دونی وقتی کامران همچین پیشنهادی می ده دقیقا چی تو سرش میگذره. من فقط نمی خواستم تو این وسط آسیبی ببینی وگرنه به جون بچه هام قسم حتی به یه دونه آجراین خونه دلبستگی ندارم.

خرید هارو گوشه ی دیوار روی زمین گذاشتم و رفتم طرفش و یه پله پایین تر کنار دیوار نشستم و نگاموبه باغچه دوختم.

_ منم ندارم... یعنی همه ی تلاشم اینه که دیگه نداشته باشم.

دستشو گذاشت رو شونه ام و آروم فشرد.

_ از اون فکری که تو سرته دست بکش. تو یادگار با ارزش امیری نذار یکی مث اون مردک با خواسته ی نا به جاش بی ارزشت کنه.

romangram.com | @romangram_com