#بازتاب_پارت_125


_ من این اجازه رو نمی دم.

بی اعتنا کنارش زدم و به سمت اتاق سودی رفتم.

_ من به اجازه ی کسی احتیاج ندارم.

درو بی هوا باز کردم و سودی که از سر و صدای تو سالن پشت میزش نیم خیز شده بود،با ناباوری زمزمه کرد.

_ پری...سا!!

درد و عذاب همزمان تو نگاهم و روی قلبم سایه انداخت.

_ چی؟ نکنه تو هم انتظار دیدنمو نداشتی؟

امینه عصبی گفت:

_ بیا برو بیرون، چی از جونش می خوای؟

با جسارت نشستم روی یه صندلی و منتظر به سودی زل زدم.

_ تنهامون بذار امینه.

_ اما...

سرشو پایین انداخت و با ناراحتی زمزمه کرد.

_ خواهش می کنم.

امینه نگاه تندی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت.در که به رومون بسته شد به طرفم برگشت و عمیق تو چشمام زل زد. من اما مردد نگاهمو ازش گرفتم. اومده بودم که چی بگم؟ ای کاش زیر بار حرف هومن نمی رفتم. بودنم اینجا اونم وقتی می دونم هیچی عوض نمی شه بی فایده نبود؟

_ انتظار نداشتم اینجا ببینمت.

به طرفش برگشتم و تو نگاه بی فروغش طلبکارانه خیره موندم.

_ منو می شناسی؟ می دونی من کیم؟

دورچشماشو گوشه ی لب هاش خط افتاده بود. دستاش موقعی که سعی کرد اونارو روی میز تو هم قلاب کنه،می لرزید.

_ بعد اینهمه سال اومدی از این مطمئن شی؟

_ فکر می کنی اگه مطمئن هم شم باز تاثیری تو حالم داره؟

حرفی نزد و فقط نگام کرد. نگاهی که بعد اینهمه سال حس می کردم بازم سرد و ناامید کننده ست.

romangram.com | @romangram_com