#بازتاب_پارت_123


_ یکی از آشناهاشونم.

در با تیک کوچیکی باز شد ومن با ترسی هرچند زیرپوستی و پنهون، وارد فضای نیمه روشن اونجا شدم.

سمت چپ راه پله ی تقریبا پهن و عریضی با سنگ سفید که به مرور زمان کدر شده بود و سمت راست آسانسور و دری که احتمالا به موتور خونه می رسید.

از اینجا تا دلم بخواد خاطره داشتم؛خاطره از زنی که بعد مرگ همسر و دخترش و ازدواجِ به چشم اطرافیان موفقش با پیرپسری که استاد دانشگاه بود هیچ وقت خنده به لب هاش نیومد،خاطره از دختربچه ای که عصرها بعد مدرسه تکالیفش رو تو اتاق کار اون زن و پشت میز بُرشش می نوشت.

خیره موندم به پله ها و دختربچه ی خیالاتم باپیراهن قرمز دامن پفی و کفشای ورنی سفیدی که تق تق صدا می خورد به سمت بالا دوید و رو هرپاگردی که رسید،خم شد و به من که پایین پله ها ایستاده بودم لبخند زد.

به سختی نگاهمو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم.گاهی لازم بود بعضی از خاطره ها رو مثل مشق شب خط زد و کنار گذاشت.

صدای چرخ های خیاطی و باز بودن در واحد روبرویی که چندتا خانوم پشت میزکارشون نشسته و مشغول بودن نشون از این می داد که سودی اگه زندگی شخصی موفقی نداشته لااقل تو کارش پیشرفت کرده و یه زن موفق بوده.

_ کاری داشتین خانوم؟

به عقب برگشتم و همون دختر جوون که صدای تند و تیزش رو چند دقیقه پیش پشت در شنیده بودم جلوم ظاهر شد. نمی دونم من اول جا خوردم که حالا باید در جوابش چی بگم، یا اون از دیدنم ولابد شباهتی که به سودی داشتم جاخورد.

_ شما!...شما!...

_ می تونم ببینمش؟!

بی هوا کنار کشید و من با نفسی که تو سینه حبس کردم وارد محیط کارش شدم. همه چیز به طرز غریبانه ای تغییر کرده بود.درست مثل حس و حال من که بعد هفده سال قدم به این محیط آشنا میذاشتم.

نگام قبل از همه چیز تو نگاه خیره و منتظر امینه، زنِ دایی جواد گره خورد. اون شاید بیشتر از بقیه شون تو خاطراتم پررنگه. زنی که همیشه با سودی و درکنارش بود. یه جورایی انگار انعکاس همدیگه بودن، اون از من خوشش نمی اومد چون سودی دوستم نداشت.

خیره شدم به پنجره و طاقچه ی پهن و کوتاهش. یه خاطره اومد جلو چشمام. سودی اونجا درست کنار پنجره نشسته بود و گریه می کرد. امینه هم دست روی شونه هاش گذاشته و دلداریش می داد.

من کجا بودم؟

به عقب برگشتم و زل زدم به در نیمه بازی که منتهی می شد به سالن لباس های عروس دوخته و آماده. همه ی دنیام چرخیدن لابلای اون لباس هاو صحبت با تصورات جون گرفته تو اون لباس های پوشیده از تور و منجوق و پولک و مروارید بود.

آره از پشت همون در زل زده بودم به سودی و می دیدم که با گریه برای امینه درد و دل می کرد.

_ شکاکه عوضی. هرچی بپوشم،هر رفتاری بکنم محاله توش حرفی نباشه. مادر و خواهراش طوری رفتار می کنن که انگار ایرج لطف کرده و منو گرفته. همش تقصیر آقاجون و داداشامه، اگه مجبورم نمی کردن....

_ اگه مجبورت نمی کردن الآن باید تو اون خونه جوابگوی چهارتا آقابالاسر بودی. اما حالا فقط یکی هست. قربونت برم یکم دل به دلش بده و نرمش کن. می دونم سخته اما مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟

سودی داشت دستمال کاغذی توی دستشو ریز ریز می کرد.

_ حالم ازش بهم می خوره. باورکن عقم می گیره وقتی یه قدم طرفم می یاد.ک*ث*ا*ف*ت عقده ای سیرمونی نداره که. همچین...

نمی دونم چی زیر لبش گفت که امینه اخم کرد.

romangram.com | @romangram_com