#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_99


ــ چرا مطمئن نیستی ؟

چشمان سیاهش را از نگاهم گرفت : نمی خوام نگرانت کنم … اما …

ــ داری دیوونم می کنی رامین .. چیزی می دونی که من نمی دونم ؟

اخمی که ابروهایش را به هم گره دادهبود باز کرد و لبخند زد : نه عزیزم … خودم هواتو دارم .

اما لبخندش کاملا مصنوعی بود … نتوانست آن حس آرامشی که قصد داشت را به من انتقال دهد .

رو به رویش ایستادم : رامین … بهم نمی گی ؟ چی شده که اینجور فکر می کنی ؟ تو که اونقدر مطمئن بودی که به خاطرش …

رو گرفت : که کاش پس نکشیده بودم … هیچ وقت خودمو نمی بخشم …

دوبار رفتم رو به رویش : خواهش می کنم ….

دوباره نگاهش را در چشمانم ریخت … نگاهی که از خیرگی اش شرمگین شدم و سرم را پایین انداختم .

ــ من نمی دونم بین تو و صفا چی گذشته .. اما همینقدر می دونم که اون عشق و علاقه ی همیشگی بینتون نیست ..

نفسی که سنگین شده بود را بیرون فرستادم . کاش می توانستم برایش درد دل کنم .. اما از تو می ترسیدم و از رامین بیشتر … از اینکه به سراغ تارخ برود …

ــ نمی خوای بگی چی شده ؟

سکوتم را که دید گفت : به هرحال همیشه روی کمک من حساب کن …

لبخند کم جانی روی لبهایم نشست : تو اینقد خوب بودی و من نمی دونستم ؟

خندید … نه از آن خنده های همیشگی … خنده هایش خیلی وقت بود که خنده نبود .

ــ خب من دیگه باید برم …بیرون کار دارم .

ــ ممنون … بابت اینکه هوامو داری داداش .

نگاهش به یکباره رنگ عوض کرد … غمگین شد : لعنت به من که هنوز باورم نمیشه …

رفتنش را نگاه کردم . دلم برایش می سوخت . دوستش داشتم …اما نه آنطور که خودش می خواست .

*********

حرف بر سر ازدواج من و تو بود . تویی که آنقدر بد اخلاق شده بودی که به سختی می شد تحملت کرد . البته فقط برای من … با بقیه یک لب بودی و صد خنده . بیشتر وقتت را بیرون می گذراندی … دیگر از گردش های گاه و بی گاه خبری نبود . اعتراضی هم نداشتم … دلگیر بودم و دلیلی نمی دیدم بخواهم برای بیشتر بودن با تو خودم را بیش از آن تحقیر کنم … تا وقتی به مهلا و خواسته هایش اهمیت می دادی اوضاع همان بود .


romangram.com | @romangram_com