#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_84

آن قدر سرعتت زیاد بود که می ترسیدم تصادف کنیم … هنوز نمی دانستم مرا به کجا خواهی برد … سکوتت سوهان روحم بود … می دانستم شنیدن حرف های تارخ چه به روز تعصب و غرورت آورده … می دانستم زخم خورده ای … حق داشتی حرف هایم را باور نکنی …تارخ آنگونه بی رحمانه مرا متهم کرده بود و خود را تبرئه … از اینکه من با وجود نامزد بودن با تو باز هم به او نظر داشتم متاسف بود و پشیمان از اینکه چرا به چشم خریدار مرا نگریسته … او نمی دانسته من نامزد دارم …. یادم می آید از تماس تلفنی ام گفت … اینکه وقتی فهمیده من به تو محرمم دیگر پاسخم را نداده و حتی ادعا کرد که اگر پیرنت تلفن خانه مان را بگیری نشان خواهد داد که من با تلفن همراه او تماس گرفته ام . حرف هایش گرچه ادعایی دروغین بیش نبود اما نگرانم کرده بود …

وقتی دیدم مقابل منزل پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ات نگه داشتی تعجبم بیشتر شد … در آن خانه کسی زندگی نمی کرد اما عمومصطفی یا خود تو مرتب به آن سر می زدید چون یادگار پدربزرگ و مادر بزرگت بود و متعلق به پدرت … یادم آمد چند بار هم به عمو مرتضی پیشنهاد داده بود که در آن زندگی کنند اما مادر مهلا ازخانه های قدیمی و سنتی خوشش نمی آمد . خانه ای مدرن و شیک می خواستند… خب آن لحظه وقت فکر مردن به این چیزها نبود .

به طرفت برگشتم … واسه چی اومدیم اینجا ؟

با همان عصبانیت پیاده شدی و ماشین را دور زدی و به طرف من آمدی و در را باز کردی : بیا پایین …

با تعلل پیاده شدم … از تو می ترسیدم ..

در را به شدت به هم کوبیدی . به سمت خانه رفتی . در را باز کردی و به طرف من بر گشتی : بیا برو تو …

ــ صفا … آخه …

با یک قدم بلند خودت را به من رساندی : چیه ؟ از بودن با من می ترسی ؟ .. . هان ؟

این کلامت منظور بدی در خود نهفته داشت … بهتر بود به آن فکر نکنم نمی خواستم از تو برنجم .

از روی چادر بازویم را گرفتی … با این حال گرمای دستت را حس کردم… بیش از چه که فکرش را می کردم عصبی بودی .

مرا تقریبا به درون حیاط هل دادی و در را پشت سرمان بستی …

وحشت زده به سویت برگشتم …

از چشمانت خشم و غضب می بارید . خودم را جمع کردم … دیگر توان نگریستن به چشمان تیره ات را نداشتم … نا مهربان بودی … غریبه ی غریبه .

سرم را پایین انداختم . نزدیک شدنت را حس کردم . از کنارم گذشتی و به سمت ساختمان راه افتادی . چاره ای جز آمدن به دنبالت نداشتم.

در را باز کردی و وارد شدی و من هم در پی ات … خانه بوی نم …یا چیزی شبیه به آن می داد … بوی کهنگی … غبار تنهایی …

اما همه جا تمیز بود …

در را بستی … نگاهت کردم .

به سویم آمدی : بشین .

نشستم و آمدی روبه رویم نشستی . زانو به زانویم … نگاهت خیره به چشمهایم . دست و پایم را گم کردم … آن نزدیکی را گرچه همیشه دوست داشتم اما در آن لحظات نا خوشایندم بود .

ــ خب … از اولش واسم تعریف کن … از کی تارخ رو می شناسی ؟

کلافه شدم … چند بار باید می گفتم و تو نمی شنیدی ؟

ــ نمی دونم … من سه چهار بار بیشتر ندیدمش … مهمم نبود که تاریخ بزنم …

romangram.com | @romangram_com