#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_57


عجیب بود که مهلا با آن همه سردی ظاهری به یکباره مشتاق شده بود با طراوت گپ بزند … او که به هیچ کس نگاه نمی کرد … که البته حس کردم فکر می کند از آشنایی او و طراوت ناراحتم و از همین روست که می خواهد مرا حرص دهد در صورتی که اصلا برای من مهم نبود …

تو که آمدی خوشحال شدم " بریم که دیر شد … "

مهلا به طراوت گفت " خوشحال شدم از آشناییت … بازم به من سر بزن … البته ما تا یه مدت دیگه از اینجا به خونه ی خودمون می ریم . "

مطمئن بودم که تو هم از این رفتار مهلا تعجب کردی . اما حرفی نزدی .

در طول مسیر طراوت مدام از مهلا می پرسید و تو را هم مخاطب قرار می داد … و می گفت " نمی دونم چرا از این دختر اینقد خوشم اومده … "

به مدرسه رسیدیم و طراوت زودتر پیاده شد با تو خداحافظی کرد و من به طرفت برگشتم : ممنون عزیزم … کاری نداری ؟ "

" نه فدات … مواظب خودت باش … شاید نتونم عصر بیام دنبالت …در ضمن زیادم به این دختره رو نده .. "

از رکی کلامت تعجب کردم … نظرت را در یک کلام بر زبان آوردی . وقت پرسیدن و جواب گرفتن نبود . بی آنکه حرفی بزنم پیاده شدم . تو رفتی و من با طراوت به سمت مدرسه رفتم که مریم از پشت سر صدایم کرد . به طرفش برگشتیم "سلام "

پاسخمان را داد و با نگاهی به طراوت گفت : مسیرت مگهطرف خونه ی شهرزاده ؟

حتما دیده بود که با من از ماشین تو پیاده شده .

طراوت گفت " نه …. چطور مگه ؟ "

" آخه دیدم با هم اومدین … تعجب کردم … شنیدم خونه ی شما از این سمته … "

و خلاف جهت مسیر مرا نشان داد .

طراوت گفت " آره .. از اینوره … اما امروز شهرزاد دعوتم کرده بود خونه شون … مزاحمش شدم "

چه دروغ آشکاری … آن هم در مقابل دیدگان خودم … حرفی نزدم و از نگاه پرسشگر مریم گذشتم . به کلاس رسیدیم . طراوت به سمت نیمکت خود رفت و من و مریم هم به سوی نیمکت خودمان .

" خوب با هم جور شدین …. "

لحنش دلخور و گلایه آمیز بود . نتوانستم بگویم طراوت دروغ گفت . اما گفتم " تو از همه ی دوستام برام عزیزتری … "

" اگه راست می گی دور این دختره رو خط بکش … اون اینجوری نیست که تو فکر می کنی … "

" من نمی فهمم چرا این حرفا رو می زنی … امروز خونمون بود بیچاره دست از پا خطا نکرد … تازه مامان و شیرین هم خیلی ازش خوششون اومد . "

" باشه … هر جور راحتی … فقط امیدوارم بعدا نگی تو که می دونستی چرا بهم نگفتی . "

با آمدین دبیر به سر کلاس سکوت کردیم . حواسمان را دادیم به درس …


romangram.com | @romangram_com