#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_50
ــ وای وای چه زبونی … من غلط کردم جشن تولد دعوتت کردم …
مریم از راه رسید برای من و خودش کیک خریده بود … هنوز از طراوت خوشش نمی آمد . دستم را گرفت و گفت : بیا بریم کارت دارم …
قبل از اینکه حرفی بزنم طراوت گفت : به هرحال خوشحال میشم دعوتمو قبول کنی …
از ما دور شد و من هم تعجب کردم که پس چرا از مریم دعوت نکرد ؟ یعنی او هم از مریم خوشش نمی آید ؟
" چی می گفت ؟ "
" هیچی … واسه تولدش دعوتم کرد … البته می خواد همه ی بچه ها رو دعوت کنه … "
نگاهش در پی طراوت به آن سوی حیاط رفت " نکنه می خوای قبول کنی ؟ "
" نه بابا .. مگه خونواده مو نمیشناسی ؟ عمرا بذارن … "
نگاهم کرد " یعنی دلم می خواست قبول کنی … "
تعجب کردم " چرا ؟ "
" یعنی سرتو با گیوتین قطع می کردم "
هردو خندیدیم … ادامه داد " این همه وقت با من دوست بودی یه بار پاتو نذاشتی خونه ی ما … "
زنگ خورد و به سمت کلاس به راه افتادیم …
طراوت تا آخر وقت چند باری به سراغم اومد و باز هم از من خواست که به جشن بروم … با اینکه از او دلخور بودم اما سعی کردم خونسرد و بی تفاوت برخورد کنم . و هربار که بحث را پیش می کشید مریم به نحوی مانع از آن می شد …
وقتی با مریم از مدرسه خارج شدیم مریم به طرفم برگشت " شوخی کردم که گفتم به خاطر اینکه به خونه ی ما نیومدی حق نداری بری … من از طراوت به خاطر حرفهایی که در موردش شنیدم خوشم نمیاد و به تو هم می گم زیاد دور و بر او نگرد … "
با اینکه هنوز نمی توانستم باور کنم که طراوت دختر خوبی نیست در مقابل مریم سکوت کردم …
************
مهلا به گردنت آویخت … مقابل چشمان من ….او را آرام از خود جدا کردی و درمانده به نم نگاه کردی …
اخم کردم "مهلا خانوم اشتباهی گرفتین … "
به طرفم برگشت " میشه بگی با کی ؟ "
" شاید به جای نامزدت "
پوزخندی زد " نمی دونم صفا دلشو به چی تو خوش کرده "
romangram.com | @romangram_com