#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_44

دیگر نمی توانستم نگاهت کنم … اما تو نمی دانم چرا آنقدر بی پروا شده بودی .. هم نگاهت … هم دستهایت که باز هم دستهایم را گرفتی .. با آرامش گفتی

ــ پس بالاخره فهمیدی من چی می کشم ؟

سرم را تکان دادم : همه اش می ترسیدم مهلا رو بیشتر از من بخوای … داشتم دیوونه می شدم

: فدای تو بشم عزیزم … من حتی به کس دیگه فکر نمی کنم چه برسه که بخوام بیشتر از تو دوستش داشته باشم .. .اونم کی … مهلا …

چه شب زیبایی بود .. گرچه آغاز خیلی خوبی نداشت اما برای من شیرینترین شب عمرم شد.

اعتراف زیبایش مرا به دنیای تازهای برد … دنیای که برای بودن در آن باید بزرگتر می شدم …

وقتی چند روز بعد عمه مرا از پدرم برای تو خواستگاری کرد هیچ کس تعجب نکرد . مثل اینکه همه می دانستند تو چه نظری به من داری جز خودم …

آن روزها زیباترین روزهای عمرم شده بود . به خواست پدر حاجی بابا صیغه ی محرمیت را بین من و تو خواند و من به صورتی غیر رسمی شدم زن تو… هنوز هم شبها وقتی در اتاقم می خوابیدم و پنجره به آسمان زیبای شب چشم می دوختم و به تو فکر می کردم باورم نمی شد که تو مرا برای یک عمر زندگی انتخاب کرده باشی …

از همان روز ها بود که مادر بیشتر روی رفتار های من دقیق شد و سخت تر گرفت به منی که هنوز هم شیطنت های بچگی در وجودم هویدا می شد و او را عصبی می کرد : باید خجالت بکشی … از صفا شرم کن … یه سال دیگه باید بری سر خونه زندگی خودت اونوقت اینجوری با خواهر کوچیکترت بحث می کنی … یا می شینی به منچ بازی و کل کل با رامین … یا من باید لباساتو بشورم و اتو کنم ؟ یا کی می خوای آشپزی یاد بگیری ؟ می دونی که عمه ات چه دست پختی داره … باید خیلی ماهر باشی که نتونه ازت ایراد بگیره ؟ و هزار کار دیگر که من برای خانه دار بودن بی برو برگرد همه را یاد می گرفتم … البته به نحو احسن …. این بود که تمام روزهای باقی مانده ی تعطیلات به آموزش دیدنِ هنر خانه داری صرف شد … آن هم زیر نظر مادر و شیرین و گاهی هم مادرت ….

با این که این کارها همیشه دور از صبر و حوصله ام بود اما چون برای با تو بودن به کارم می آمد آن را دوست داشتم و سعی می کردم که همه را به خوبی فرا بگیرم …

تنها چیزی که در این میان تحملش سخت بود اخلاق رامین بود … همه از اینکه او به یک باره اینگونه بد اخلاق و نا آرام شده متعجب و شاکی شده بودند… با همه بد رفتاری می کرد و با من بیشتر … هر وقت مرا می دید رو بر می گرداند یا با نیش زبان مرا آزار می داد … گاهی هم در سکوت می دیدم که به من خیره مانده .. با نگاهی آرام و شاید غمگین .

اما دیگر برایم مهم نبود همین که دیگر حرفی از عشق و علاقه اش نمی زد خیلی خوب بود .

جز او مهلا هم مرا به شدت کم محل کرده بود … تا مجبور نمی شد با من حرف نمی زد و جواب سلامم را هم به اجبار می داد که البته به او بیشتر از رامین حق می دادم … تو کم کسی نبودی که بتواند از دست دادنت را راحت تاب بیاورد .





***************





روزهای زیبای تابستان تمام شد و بار دیگر ماه مهربان و مدرسه و درس و کتاب …

کارهایی که در خانه انجام دادنشان به عهده ی من گذاشته شده بود سبک تر شد تا من بتوانم بیشتر به درسهایم برسم که می دانم این سفارش تو بود به مادرم.

با اینکه گاهی فکر و خیال تو نمی گذاشت به درس هایم بیندیشم اما هنوز هم بهترین نمرات برای منبود و اجازه نمی دادم کسی جایم را نزد مدیر و دبیران محبوبم بگیرد و همچنان جز شاگردان ممتاز محسوب می شدم … در این بین رفت و آمد هایم به مدرسه را بیش از هر چیز دوست داشتم چون تو خود این را بر عهده گرفته بودی که مرا به مدرسه برسانی و به خانه بر گردانی … هر چه بقیه اصرار کردند که تو راحت تر باشی و به کار هایت برسی من باز هم می توانم تنها به مدرسه بروم و برگردم … نمی پذیرفتی … تو هم با من بودن را دوست داشتی …

تفریح و چرخیدن های کوتاه در خیابان پس از تعطیلی از مدرسه را هر دو دوست داشتیم …

romangram.com | @romangram_com