#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_213
مقنعه ام را بیرون آوردم و موهایم را از روی صورتم پس زدم … یکسال از آن روزهای سخت گذشته بود … یکسال بود که مادر و شهره به اصرار من و تارخ با ما زندگی می کردند …
مادر هستی که از پدرم جدا شد .. برای آن همه سال دروغی که شنیده بود !! به خارج از کشور رفت …. هستی تا مدت ها افسرده بود و من همه ی سعی و تلاشم را کردم تا به اوکمک کنم از آن حالت افسردگی و نا امیدی بیرون بیاید !! فرح خانوم هیچ جوری کوتاه نیامد … دازده شده بود .. گفته بود نمی تواند با مردی که این همه سال با او صادق نبوده سر کند .. گفته نمی توانم همان باشم که بودم !!! التماس های هستی و هیراد هم فایده نداشت … هیراد را با خودش برد و هستی با میل خودش همینجا ماند .. از مادرش هم دلگیر بود که چرا حداقل به خاطر او و هیراد کوتاه نیامد !! چرا همینجا نماند ؟ چرا مادر بودنش را فراموش کرد !!! چرا فقط به فکر خودش بود !!
باورش سخت بود ..نمی دانم … شاید چون مادر من با همه ی دلشکستگی که داشت از پدرم طلاق نگرفت .. نمی خواهم قضاوت کنم که کار کدامشان درست بود … مادرم فقط از آن خانه رفت و نگذاشت در آن میانسالی مهر طلاق به شناسنامه اش زده شود و مطلقه بودن به پیشانی اش!! نمی دانم باید می ساخت و می سوخت یا خودش را رها می کرد و می رفت !!
دلش نیامد هنوز شایان و شهره را سامان نداده درگیر مشکل خودشان بکند … اگر هم طبقه ی حاج منصور برای خواستگاری شهره می آمدند حتماجدایی پدر و مادررا ننگ می دانستند آن هم در آن سن !! هستی همیشه به این کار مادر و پاسوز شدنش برای بچه ها غبطه می خورد … من هم پشیمان بودم از اینکه مدتی از او روی گردان بودم … درک می کردم که کاری از دستش بر نمی آمده … چرا الان که می توانست به راحتی همه چیز را بگذارد و برود این کار را نکرد ؟!!!
پدرم بعد از این همه سال رسوا شده بود و همه چیز را از چشم من و تارخ می دید . این برای من مهم نبود .. من درس بزرگی از این موضوع گرفتم … ماه هرگز پشت ابر نمی ماند !!
من فقط آرزوی انتقام گرفتن را داشتم اما نتوانستم کاری که می خواهم را انجام دهم … اما دیدم .. دیدم وقتی برای کسی بد بخواهی … وقتی کسی را برای بالا رفتن خودت زیر پا بگذاری … وقتی منصفانه قضاوت نکنی .. وقتی فاصله ی دیدن با شنیدن را درک نکنی و عادلانه زبان در دهان نچرخانی چه به روزت می آید !! چگونه زمین می خوری و نمی توانی بلند شوی !!
پدر مرا از زندگی تو که عاشقت بودم به نحوی جدا کرد و خودش به همین درد مبتلا شد .. البته بگویم که دیگر از اینکه از دست دادمت متاسف نیستم فقط برایم شدی یک حسرت … شاید شیرین … شاید تلخ !!!
ــ شهرزاد … مادر تارخ اومد .. چیکار می کنی ؟
به خودم آمدم … همیشه غرق در این افکار می شدم و زمان و مکان از یادم می رفت . بلندشدم . لباسم را عوض کردم . تارخ به اتاق آمد : خواب بودی ؟
ــ نه … دراز کشیده بودم .. زود اومدی ..
نگاهی به ساعتش انداخت : نه .. از ده گذشته !
تعجب کردم …. هرچه می خواستم خودم را از گذشته و غمهایش جدا کنم نمی توانستم ! چنان غرق در آن می شدم که …
ــ خیلی گشنمه خانومی .. تو شام خوردی ؟
ــ نه … برم میزو بچینم .. زود بیا .
از کنارش گذشتم که بازویم را گرفت : یه خبر خوب !
ایستادم . به طرفم برگشت : طراوت راضی شد با مهرداد ازدواج کنه !!
لبخندی بر لبانم نشست : واقعا ؟!! چه خوب .. من که بهت گفتم … مشخص بود بدش نمیاد از مهرداد .
لبخند زد : خیلی خوشحالم .
ــ به نظرت این لباس چطوره ؟
ــ تو زن داداشی … خیلی به چشم میای … باید لباست جدید باشه .
این حرف را شهره زد . نگاهی به مادر که در حال آشپزی بود انداختم : نظر شما چیه مامان ؟
romangram.com | @romangram_com