#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_210

خدایا نمی توانستم حرف بزنم….

تارخ آمد بازویم را گرفت:حالت خوبه شهرزاد؟

اشکهایم بار دیگر روان شدند:خوبم؟ می تونم خوب باشم؟!

فرح خانوم متعجب گفت:خب اگه کمکی از دست ما بر میاد بگو دخترم….

پدرم پریشان نگاهم کرد….زبن باز کردم که بگویم….پدرم پریشان نگاهم کرد دلِ بی عارم تاب نیاورد…. نگاهم را گرفتم شاید بتوانم…اما دلم نگذاشت…. نتوانستم آبرویش را ببرم…..بغضم را فرو دادم:من باید برم… ببخشید….

دیگر نأیستادم… تارخ هم با عذر خواهی همراهیم کرد…..

نگاه تو را که بدرقه مان کرد را دیدم و بی تفاوتِ بی تفاوت گذشتم….همان که از آن خانه خارج شدم توانستم نفس بکشم. و از حالت خفگی بیرون بیایم….

سوار ماشین شدیم… گریه ی بی صدایم به هق هق تبدیل شد…..تارخ در آغوشم گرفت:آروم باش شهرزاد…. بهت گفتم نیایم گوش ندادی…..می دونستم حالت بد می شه….

حق با او بود کاش نیامده بودم…. کاش تو را ندیده بودم…. نگاه های گاه و بی گاهت از ذهنم نمی رفت و عذابم می داد….

کی فراموش می کردم آن نگاه های خیره و ملتمست را؟!!… لعنت به من که آن قدر خودسر و لجباز بودم….

باز هم ای کاش هایی که گفتنش فایده نداشت!!!



****************

با صدای زنگ گوشی ام بیدار شدم….

….گوشی را برداشتم ونگاهی به صفحه اش انداختم …. هستی بود !! این وقت صبح ؟ !! تعجب کردم . جواب دادم : سلام …

ــ شهرزاد …

ــ جونم ؟ هستی ..بابت دیشب عذر می خوام …حتی نتونستم بمونم و …

ــ می دونم … همه چیزو می دونم ….

بلند شدم نشستم .. همه چیز را می دانست ؟ او دیگر از کِی ؟!!

ــ می دونی ؟ چیو می دونی هستی ؟ چی شده ؟

ــ می خوام ببینمت …

ــ امروز که کلاس نداریم …. بیا خونه مون … نگفتی چی شده ؟

romangram.com | @romangram_com