#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_200

به او گفتم که به پدرم خواهم گفت … اصرار داشت نگویم … اما من تصمیم خودم را گرفته بودم ..باید به پدرم درس می دادم … سن و سالمان مهم نبود ..من یاد گرفته بودم که زندگی با گذشت چقدر زیباتر می شود و بی گذشت…….. !!!

و پدرم هنوز این درس را فرا نگرفته بود که اگر گرفته بود مرا آنگونه نابود نمی کرد !!!



**************

ــ سلام آقا جون !

سر بلند کرد و ناباور نگاهم کرد .. دفتری که روی میز مقابلش بود را بست : تو ؟! اینجا چیکار می کنی ؟

ــ جواب سلام واجبه حاجی !

ابرو در هم کشید : گیرم علیک سلام .. از این طرفا ؟

ــ شماکه قید ما رو زدی .. اومدم حال و احوالی کنم و برم .

ــ شوهرت کجاست ؟ تنها اومد تو میدون که چی ؟ خوش به غیر…

ــ نمی دونه من اومدم اینجا ! اصرار داشت نیام اما من بی خبر اومدم .

ـ پس باید کا واجبی داشته باشی که حرف شوهرتو زمین گذاشتی و پا شدی اومدی اینجا !

شایان وارد شد : آقا جون اون کامیونی که فرستادین تبریز…

با دیدن من متعجب ماند ..نگاهش به روی من ثابت ماند …خدا یا من این برادر بی معرفتم را دوست داشتم .اشک هایم را پس زدم : سلام آقا شایان .. به جا آوردین ؟

جلو آمد : تو اینجا چیکار می کنی ؟

احساسمو نگه داشتم در دلم بماند چقدر دلم می خواست در آغوشم بگیرمش و ببوسمش !

ــ با آقا جون کار داشتم .

لبخند کمرنگی زد : خوش اومدی آبجی .. خم شد و پیشانی ام را بوسید … چشم هایش درخشید .. رو گرفت : خوشبختی ؟

بغضم را خوردم اما صدایم …

ــ بیشتر از وقتی که صفا تو زندگیم بود .. من تارخ رو بخشیدم .

صدای او هم ..

ــ خدارو شکر !

romangram.com | @romangram_com